مامانم سه ماهه منو حامله بوده؛ میگه دم ِ در ِ خونه بودم، که شنیدم امام مرده. یخ زدم. همونجا نشستم به گریه...
مامانم اون موقع ۱۶ ساله ش بوده.فقط ۱۶ سال...

من، امام رو دوست دارم. اصلاً شده عاشق شده باشین، عاشق ِ یه آدم ِ بزرگ ِ بزرگ؟!
عاشق شده م؛ چند سالی ه که عاشق شدم. ۱۶ سالم بود به گمونم که حس کردم عاشق این مرد شدم... 

 

ضمناً: فقط ۶ ماه دیر به دنیا اومدم! مسخره نیست؟!

بعدن گفتم: مادر ِ گرام فرمودن که غلط میکنم درباره ی انتخابات نظر بدم کلاً و جزئاً و اینجا و هرجا! من به احترام، سکوت میکنم :) فقط پیش از سکوت شما رو به دیدن این عکسا  دعوت میکنم. من هم اونجا بودم اتفاقاً! رفته بودم عکس بگیرم که نذاشتن با دوربین برم تو، تا چشم کار میکرد خانومِ چادری بود، طوری که من ِ مانتو سیاه هم شاخص بودم. خب هی من تعجبم بود، بی دوربین که نشسته بودم اون تو و خیره شده بودم به آدما، داشتم فکر میکردم اگه من کاره ای بوده توی ستاد موسوی، این موضوع رو که همه چادری ان مطرح می کردم و ازش استفاده می کردم هم.حالا اما دهنمو باز مونده از این عکسا! روی هم ۲۰ نفر شبیه این عکسا بودن... حالم بهم میخوره از این دوروغایی که توی روی ملت میگن. اصلاً قضیه این ه که من الان دارم به شدت به "اخلاق" فکر میکنم نه به این آدم یا اون آدم. موندم توی ان اوضاع تا کی دووم میاریم؟! ...
فکر کنم با همین پاراگراف ِ بالا اعلام موضع کرده باشم، جهت ثبت در تاریخ.
به امید این که از "ممترین" نباشیم...