صدای نا امنی...
پلیسا با موتور و باتوم حمله میکنن به مردم ِ خوشحال ِ میدون ولیعصر و باتوم ها پرت میشه رو سر ِ مردم. مبهوت وایسادم به نگاه کردن که یه خانومی میکشتم توی کفش فروشی و در مغازه رو میبندن. توی مغازه نشستیم و صدای وحشیانه ی مردم و پلیس. میام بیرون، می دوئم به سمت خونه و گریه می کنم.
امروز نفس ِ این شهر توی سینه حبس بود.
منتظر ِ چه چیزی باید بود از پس ِ این همه حرف و توهین و تهمت و شایعه و عصبانیت؟!
بریم ترکیه کاش.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 14:19 توسط مه تاب
|