2 از دور
دم ِ غروب، فرار که می کردم از اینترنت و شبکه ی خبر و بی بی سی و هر چی از این دست، همراه ِ مامان و مادربزرگم که میرفتم خونه ی خانوم ِ خیاط که آشنای نسبتاً نزدیکی هم بود، هیچ فکر نمی کردم انقدر حالم بد بشه و در به در بگردم دنبال ِ یه آدمی که بگم و هیچ موبایلی نگیره و من بمونم و این شهر ِ دور.
خونه ۳ تا اتاق داره. ۲ تا عروس ِ خانواده و دخترشون که طلاق گرفته دارن توی این خونه زندگی می کنن. این که توی اون خونه چی گذشت بمونه واسه خودم؛ از خونه که میایم بیرون مادر میگه قیمت ِ خونه شون یک و نیم، دو تومنه...
از عصر حالت تهوع دارم. مدام چند تا چیز میاد جلوی چشمم: دوربین ِ دو میلیون تومنیم. خونه ی دو میلیون تومنی شون. بچه های تهران و این شلوغ پلوغیایی که از پسش دنبال ِ رهایی ان. عکس ِ احمدی نژاد روی دیوار اون خونه ی از دوربین ِ من ارزون تر. گندم زارای زردِ جلوی خونه هه. همه ی آدمهای این شهر که به اندازه ی آدمهای تهران و بچه های کوی ِ دانشگاه واقعی ان و برای احمدی نژاد ختم ِ قرآن گرفتن و دعای خیر بدرقه ش میکنن. عکسای بچه های کوی که له و لورده شدن. ۸ تا آدمی که مردن.
مدام.
مدام.
من دل ام یکیتونو میخواد که منو محکم بغل کنه بی که بپرسه به کی رای دادم و توی کودوم تجمع این روزا بودم و چه خبر.
من همیشه وسط ِ این شلوغ بازی های دنیا، کم میارم و منتظر ِ یه آدمی می مونم.