سر ظهری با محمدرضا میریم توی پارکینگ که دوچرخه شو ببینم؛ تند تند داره پز ِ دوچرخه رو میده که ببین مهتاب، ببین... مال ِ تو از اینا داره؟... رفته ته ِ کوچه که من ببینم با چه سرعتی میاد و چه ترمزی داره، خیره به ته ِ کوچه یاد خرداد سوم راهنمایی میفتم. بهشت بود! از امتحان میومدم، میپریدم روی دوچرخه تا آخر ِ شب. اصلاً خنکی ِ باد ِ شب ها رو درست یادمه، وقتی که مسابقه میذاشتیم که از خونه تا فلان میدون، تا مدرسه، تا پارک و من، تنها دختر اون جمع، همیشه جلودار بودم، همیشه.
همین ِ که این روزها رو هیچ دوست ندارم، این روزهایی که بی دوچرخه و بی باد ِ خنک ِ شبا و بی ذره ای اعتماد به آدما میگذره.