از شهر چه خبر؟
توی اتوبوس نشستم؛ باتوم به دستا امروز به مراتب کمتر بودن از دیروز، دیروز تعداد اونا دوبرابر ِ آدم های عادی بود، امروز اما نصف ِ آدمای عادی. توی همه ی کوچه پس کوچه ها وایسادن، خیره به آدم ها. انگار منتظرن یه بنده خدایی سوتی بده تا خودنمایی کنن بلکه مردم بیشتر بترسن. از شیشه ی داغ ِ اتوبوس بیرون رو نگاه میکنم که راننده میگه من از فاطمی نمیرم، میگن بازم شلوغ شده، بستن اونجا رو؛ بحث ِ توی اتوبوس بالا میگیره و نفرین ها شروع میشه. آدمای توی اتوبوس از پیر و جوون و چادری و غیرچادری و فانتزی(!) فحش میدن، نفرین می کنن، حواله میدن به امام زمان، از فیلمای کشته شدنای دیروز میگن، از همین مردمی که انقلاب کردن، از این که قضیه اصلاً موسوی نیست که، از حق ِ آرامش و امنیت، از هر چیزی که این روزا همه جا میشنوه آدم.
دفتر شعرمو در میارم، پشت به آدما میشینم و شعر میخونم. یاد ِ تاکسی ِ چاررا تا دانشگا میفتم باز.
بعداز ظهری با لویلاهه سوار تاکسی شده بودیم از چارراه ولی عصر(عج)، همه ی محوطه ی جلوی تئاتر ِ شهر ماشینای بسیج بود و دو طرف چاررا هم نیروها صف شده بودن و به مردم نگاه میکردن. آقای راننده تاکسی و جناب ِ مسافر جلو غر میزنن که زندگیمونو مختل کردن، نه موبایل، نه اس.ام.اس، نه آرامش...
- اصلاً کاش امریکا بیاد بگیره ایرانو مثه عراق.
- آره به خدا.راحت میشیم.
- بیاد بگیره، مملکتی که رئیس جمهورش این باشه همون امریکا باید بیاد...
خانومه پشت سری هنوز هم داره فحش میده؛ اعصاب ندارم، فروتر میرم توی صندلی م، به این فک می کنم که این روزا چه شعری دوست دارم؟! شاملو و اخوان؟ حافظ؟ هیوا مسیح؟ کتابای نازک ِ آهنگی دیگر؟ یا سعدی؟ یادِ زهرا میفتم که گوشیش خاموشه و خبری ازش نیست از وقتی رفته شیراز؛ یاد ِ یک باری که رفتم مقبره ی سعدی(؟!) که خیلی بچه بودم؛ دل ام سعدی میخواد. غزلای ِ همیشه خوبش رو.
صدای خانومه میره بالاتر؛ یا صاحب زمان بیا. ظهور کن ما رو نجات بده...
برمیگردم بهش بگم آروم تر، برمیگردم بگم این روزا همه به اندازه ی کافی و وافی بی اعصاب هستند لازم نیست شما داد بزنید توی اتوبوس. بر که میگردم، یه خانومه 30 ساله ی عینک آفتابی به چشم می بینم، میخوام بگم یعنی حتی چشماشو ندیدم، یه ذره نگاش میکنم، ساکت. میخندم و برمیگردم توی دلم االهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا به میگم؛ تا وقتی پیاده بشه با هر یا صاحب زمان بیا یی که میگه توی دل ام آمین میگم.
ضمناْ: دیشب داشتم کامنتای یه بنده خدایی رو میخوندم. ملت، شروع کردن به یارکشی! اینا میگن خدا و امام حسین و امام زمان با مان، اونا میگن شما حالیتون نیست، معلومه که خدا با ماست.
طبق ِ معمول حس ِ طنز ِ وجودم بالا بود، نصفه شبی زدم زیر ِ خنده؛ ده بیست تا آدم ِ بزرگ وسط بحث منطقیشون خدا رو تقسیم میکردن با اطمینان، بعد پزشو به اون طرفی که از خدا بی نصیب مونده بود، می دادن...
و الله اعلم.