لابد زندگی.
چند وقتی هست که دچار ِ مرگ بوده م.
نه فیلمی، نه کتابی، نه عکسی، نه سفری، نه دیدن ِ درست حسابی ِ آدمها، نه پارک، نه خریدن کتاب، نه خریدن یونیبالای رنگی، نه اس.ا.مسای شعر و حرفای چرت ِ پر از زندگی، نه خوراکی ِ خوشمزه ای، نه خوراکی فروشی ِ جدید، نه مجله و روزنامه ای، نه حتی سایت ِ خبری ای، نه زنگی به آدمها که خب چه خبر، نه احوال پرسی از همین آدمهای هر روز ِ زندگی، نه چیدن وسایل اتاق ِ جدید، نه چسبوندن ِ همه ی چیزای دوست داشتنیم به دیوار این اتاق، نه فکر کردن به مغولستان خارجی و داخلی، نه حتی ژاپن و جودی آبوت،نه سینمای دسته جمعی ای، نه خونه ی رفیقی، نه آرامش توی بغل ِ یه دوست بودنی، نه بابونه یا کمپوت ِ آناناسِ بوفه، نه نوشتن، نه برای آدمها میل زدن، نه با آرامش راه رفتن توی دانشگا، نه چریدن توی کتابخونه مرکزی، نه یهو یه آدمی رو دیدن و خوشحالی، نه مدرسه رفتن، نه کار کردن، نه خوابیدن! ، نه گریه، نه خنده، نه حتی اعتکاف.
نمیفهمم دیگه خودم رو، بس که دورم.
تلخ، بی رمق، سرگردون، خسته و محتاج، مدام خدا خدا میکنم که اتفاقی بیفته که نجات پیدا کنم.
سفری، حرفی، دوستی، پاییزی...
چه میدونم.
ضمناً: خبر رسیده که دوستان با سرچ ِ مهتاب ِ جدا میرسن اینجا، بعد من رفتم مه تاب سرچ کردم ۲۸ تا صفحه ی اول همه ی مه تابا کرامتی بودن! جان ِ من بیا و بگو تو صفه ی چندم منو یافتی، بعد من حتی روزی ۱۹۶ تا درازنشست انجام میدم، حتی تر دیگه زر نمیزنم که نمی نویسم که بعد تو چیزیت شه نبریمون شهربازی. بگو پیج ِ چندم فقط...