خیس عرق ام، کلافه، غمگین، پر از خشم، بی کار نشسته م و زل میزنم به روبرو در حالی که خروار خروار کار دارم، یه بی فایده ی به درد نخور.
بعد یکی از همسفرای یه سفری زنگ میزنه، شماره غریبه ست. با عصبانیت میگم بله، انگار که مسئول همه ی گیج و گولی های من پشت ِ خط ه... آروم آروم احوال میپرسه، حرف میزنه، میگه امروز عکسا رو دیده و کلاً توی اون روزا غور میکرده، میپرسه چه خبر و من میخندم که خوب و خوش، میگذره...
میخنده که چه عالی. میگم دیدی دیگه نرفتیم سفر، میگه میریم حالا، تابستون هم نشه پاییز میریم، آروم ِ آروم، خداحافظی میکنم و گیج و گنگ، محو ِ آدمه میشم.

 

ضمناً: خدمت ِ پیشوای گرامی، چشمه! آقا من خط ام یه طرفه تشریف داره، چند روز پیش با پیش شماره ی ۴ چند بار بت زنگ زدم التفات نفرمودین :)