بی تاب و با تب.
چطور تا حالا دووم آوردم؟! چطور نمردم؟ چطور آخه؟ تعریف که میکنی، تعریف که می کنی، من له میشم. وقتی میگی از دم ِ حرم تا صحن ۴۰ دیقه طول کشید تا کشون کشون بردمش من ِ احمق له میشم. دلم تنگ ِ روزهایی ِ که تجربه شون نکردم. حالم به هم میخوره از دو هفته ای که گذشت و هیچ. نمیدونم چرا اما جرئت خواستن ِ این اتفاق جدید رو هم ندارم. میترسم بگم که میخوام...
خسته ام از این ترس ِ از سر ِ بی عرضگی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 19:36 توسط مه تاب
|