خودشیفته ای که منم یا چطور به اسم خود بنازیم! :)
یک شبی کلافه از بیخوابی و امتحانای پیش رو و نامرتبی اتاق، توی تاریکی در یخچالو باز کردم که هلو بخورم؛ رفتم جلوی شیر آب که بشورم هلوی گرانمایه رو، مثه همیشه از پنجره ی آشپزخونه خیره شدم به چراغی که هی سبز میشد و هی قرمز بی که هیچ ماشینی رد بشه، یهو، خیلی یهو یه گرد ِ قلمبه رو دیدم؛ مهتاب!
ماه، گرد و نزدیک و زرد درست روبروی پنجره بود.
الان چند شبی ِ که با خوش شانسی محض دارم ماه ِ این همه نزدیک این شبا رو میبینم. توی ترافیک اتوبان، از پنجره ی اتاق، از خونه ی رفقا، از پنجره ی آشپزخونه و از همه ی اینجاها ماه، نزدیک ه و گرم؛ کم کم که نزدیک میشیم به سحر میره بالا، زردش میشه یه زرد ِ سردی و کوچیک میشه و کوچیک تا یهو آدم میبینه دیگه نیست، که الان باید دوئید رفت از پنجره ی رو به شرق ِ خونه منتظر خورشید بود، که خیلی سریع میاد بالا، نارنجی و گرم.
ضمناً: تو مشد یه عکسی تهیه دیدیم با موبایل همسفر گرام، که ماه یه نقطه بود، یه نقطه ی خیلی نقطه کنار اون دری از صحن انقلاب که بالاش نقاره میزنن. کوچیک و ناقابل رسماً. این ماه هیچ شباهتی نداره به اون ماه. آدم میمونه تو کار ماه، بس که ماه ِ این ماه و این مهتاب ِ این شبا.