صبح می شه و تو میگی که می دیدی این آتیش ها رو؛
خواهی آمد
خواهی آمد تا مشتی آتش را
از دلت برداری
و بپاشی
به درخت و در و دیوار و اتاق
خواهی آمد می دانم
با همه ی آتش ها،
در انگشتان
در شبی سبز و بلند
صندلی را برمی دارم
توی مهتابی زیر مهتاب
تا بیایی و بر آن بنشینی و بگویی
می بینی
آتشی را
که دلم را
می سوزاند.
-حسین رسائل-
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر ۱۳۸۸ ساعت 23:41 توسط مه تاب
|