با هر خداحافظی جاودانگی آغاز می شود

من، تو می شوم و ما در طنین تقویم تکرار می شویم

تکرار می شویم شبیه قطره های اشک بر گونه های زمان

اشکی که گاه باران می شود و می رویاند

بغضی که صدای شکستن اش خواب فراموشی را می لرزاند

چشم باز می کنیم به راه منتظر

دل به امروز می بندیم و پاهایمان را در جاده های نیامده تا فردا گره می زنیم

گره می زنیم گلبرگ های سبز خاطره را بر ضریح حضور

دست هایت را به من بده تا نوسان بودمان به اجابت برسد

راه های تا نا کجا دست هایمان را جدا نمی کند

ما خسته نیستیم

نبوده ایم هرگز

اما زمان می خواهد برود

و ما روی شانه هایش سنگینی می کنیم

چشم به پاهایت بدوز

برای رفتن این راه بی برگشت سر بالا نکن

آسمان این جا آبی تر است

اما...

خداحافظ.



ضمناً: شوکی جان می بوسمت از همین جا :)

ضمناً تر: این متن ِ خداحافظی ِ جشن ِ فارغ التحصیلی مون بود به تاریخ ِ هفت ِ (؟) شهریور ِ هشتاد و هفت.