به گند کشیدن ِ مفاهیم سر چارراه.
چراغ راهنمای ِ تقاطع کارگر و جلال، وقتای عادی تایمر داره. همه هم می دونن که سر ِ 7 یا 4 گیر می کنه یه مدتی؛ همه چی منظم ِ پشت چراغ تایمر دار. ماشینا وقتی ثانیه ها از 10 کمتر میشن ترمز دستیا رو می خوابونن، هی با گاز و کلاج زیر پاشون بازی می کنن و اصولاً حتی یه ثانیه هم هدر نمیره از چراغ سبز.
وقتای پر تردد ِ روز اما و این روزای ِ پر ترافیک کلاً، تایمر ِ چراغ رو خاموش میکنه پلیس، به جای عددا، یه "po" ی گرامی میشینه اونجا و صف ِ تا ابد ِ ماشینا که گیج و گول دو دل اَن که ترمز دستی ه رو بکشن یا نه نمی ارزه و الان سبز میشه، هی بوووووق، بووووووق که دو سانت بره جلو ماشین جلویی، هی سرشونو از پنجره هه میارن بیرون که ببینن اوضاع ِ طرفی که چراغش سبزه چطوره، اصولاً بعد از دو دیقه هم شروع می کنن به بدعنقی و فحش به زمین و زمان و سران مملکت؛ چراغ که سبز میشه همه هول میشن، همه باز بوق میزنن که نکنه باز قرمز بشه چراغه. اوضاعی ِ خلاصه، مخصوصاً که ساعت ِ دیری باشه و قبلش 40 دیقه به همه ی ماشینایی که از جلوت رد شده باشن گفته باشی مستقیم و با بی مهری ِ مطلق طرف شده باشی.
بعد من، از ماشین که پیاده میشم، که برم 40 دیقه ِ دیگه وایسم اون ور چارراه و به هرررر ماشینی بگم مستقیم، پر ِ خوشی ام و لذت و اینا. اصن از شرایطِ بی تایمری و "po" (!) حظِ وافر می برم بس که شبیه به زندگیِ خودم؛
بعد دیگه ته ِ خوشی ش اون وقتی ِ که پلیسه رو می بینم که آروم وایساده یه گوشه ای و داره همه چیزو می بینه و واسه همه ی ماشینا و بوقاشون تصمیم میگیره، بدون این که آدما و ماشینا بین ِ برگای درخته توی تاریکی ببیننش.
یه گندی ِ ویژه ای داره؛ گندی و تلخی و سگ دوی ِ الکی و خستگی و بی رمقی ای که تو یه لحظه هیچ میشن؛ اون یه لحظه هایی که من می مونم فقط، من و یه لبخند ِ از سر رضایت، که اصن هر چی تو بگی، هر چی تو بخوای، من مثه چی می دوئم فقط که دوئیده باشم و مثه چی هم بوق می زنم البته که ابراز وجود کرده باشم!