تو می روی جایی دور؛ خیلی دور. من هستم اما همین جا.
امروز یاد تو
مرا روانه ی کوچه های عشق کرد
تو
خاطرات سال های آینده ای
به سوی افق چشمانت
به راه افتادم
بیا دستگیرم باش
و مرا ببر به سوی کوچه های خاطرات...
دست هایم را بگیر
تا رها شوم
تا رها شوی.
راه مدرسه ام
از خانه ی شما می گذشت
و الُا من
نه مرد درس خواندن بودم
نه مدرسه می رفتم
حالا من دانشجو هستم
هر روز
از سمت تو طلوع می کنم
از سمت تو می نوشم
از سمت تو به افق های دور می نگرم
من مورچه ای هستم که شاخکش شکسته باشد وقتی تو نیستی
بهار و پنجره و آفتاب را با که قسمت کنم
شبدرها و شقایق ها بوی تو را به من نمی دهند
باران و خاک به رقص می آیند وقتی تو می آیی
و می دانم چون صبح بهاران دل انگیزی.
باید دری باشی
تا حس ظزیف منتظری را
در پس پشت خود
احساس کنی
دوست دارم
زمینی باشم
در دلم بروید نخود و ذرت و گندمکاش زمینی بودم
دلخوشی این مردم.
وقتی تو نیستی
بلا تکلیف ام
مثل گل های آفتاب گردان
در روزهای ابری*
ضمناً1: این شعر، یادِ چه کسی رو هی زنده می کنه جز شقایق؟!
ضمناً2: پارسال آخر مهر و اول آبان کویر بودیم؛ حالا دوستان ِ همسفر امشب رفتن سفر با هم و گروه ِ کویر هم همین امشب دوباره میرن کویر. به طرز ِ گندی چسبیدم به تهران و سفرها رو کنسل می کنم. وقفه ی عجیبی ه و در بد وقتی. مهر و آبان ماه های رفتن و دیدن ان و من هی تهرانم و این خراب شده شلوغ و بی خاصیت ه دیگه خیلی.
*محمد آشنا (از ستون شعر معاصر همشهری-11 شهریور-قطار مشهد به تهران)