بیشتر اوقات اینطوری ه؛ یه چیزی پیش میاد که درگیر میشم، حاضرم بشینم بخونم و بشنوم و کار کنم واسه اون قضیه، شب به خونه که میرسم آب ِ دماغم راه میفته، چشام باز نمیشه، از بدن درد مچااله میشم و حتی به کارای معمولیم هم نمی رسم.ساعت نه میرم توی تخت تا فردا ظهر.

به همین راحتی با سرماخوردنای معروف من که حداقل ده بار توی پاییز و زمستون دچارش میشم، کلی از سوالام میره به قهقرا.
ینی انگیزه و همت و اینای من ام در این حده؛ در حد ِ یه شب تا فرداظهرش میتونه منو پویا نگه داره.