دریافت کن، با احترامات ِ بسیار :)
هی تلاش میکنم توی تاریکی ِ تاریکخونه، توی ِ سکوت ِ کشدارش، توی تنها یلخی راه رفتنای ِ زیر بارون، توی ترافیک ِ استثنائاً روون ِ امروز، توی همه ی لحظه ها فک نکنم بهش؛ نشده اما که.
حضرات! من دچار ِ تعارف و خجالت و اینام حتی با خودم، حتی با نزدیک ترین آدمای زندگی م.
بعد هق هق هم که می کنم، یخ هم که می زنم، بغض هم که می کنم، هر چقدر اصرار کنی و فحش بدی، من نمیتونم چیزی بگم؛ نه چون که تویی، تو که تویی خب، عزیز ِ دل ِ من، بزغاله ی گرم و خشکی تو، فقط به خاطر ِ این که نمیدونم من چرا انقدر تلخ ام و سنگین و بی رمق. نمی فهمم خودمو هیچ.
آخ از این پاییز ِ بی دریغی که داره میگذره بی هیچ خبری.
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان ۱۳۸۸ ساعت 19:38 توسط مه تاب
|