داستانی ِ واسه خودشا...
حافظ رو از جلوی آینه برمی دارم که ببرم توی اتاق؛ دارم کارا رو پایین بالا می کنم که بچپونمشون توی فردا و پس فردا که سه شمبه و چارشمبه شاد و بیکار باشم؛ همین طور که دارم به نوشته هه فک می کنم و به غلظت آدما و به حدیث ِ که خوندم و به بارون و درختای یهو زرد و نارنجی شده ی دانشگاه، حمد و سوره میخونم و روی تخت میشینم و حافظو باز میکنم و که این طور که می بینید:
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پاي
فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد
فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پيمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بيني
ز روي لطف بگويش که جا نگه دارد ز دست بنده چه خيزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فداي آن ياري
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ
به يادگار نسيم صبا نگه دارد
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان ۱۳۸۸ ساعت 22:53 توسط مه تاب
|