گفته بودند از چند وقت قبل آماده باشید، کم چیزی نیست که، به مدد ِ کارهای ِ زیادم غیر آماده(!)رفتم.
گفته بودند بار ِ اول باید از فلان در وارد بشی؛ به مدد ِ ندانم کاری از بهمان در وارد شدیم.
گفته بودند به نیابت از امامتان نماز بخوانید، به مدد ِ ندانم کاری نخواندیم.
گفته بودند به نیابت از یازدهمین امامتان که مشرف نشدند به مکه، محرم شوید، به مدد ِ تنبلی محرم نشدم.
گفته بودند سه روز روزه در مدینه، به مدد ِ جهالت، نگرفتم.
گفته بودند ختم ِ قرآن، به مدد ِ تنبلی، نکردم.
گفته بودند اولین نگاه به بیت العتیق و آرزو، به مدد ِ گیجی، دعا هم نکردم.
گفته بودند ربیع و مدینه!؟، نفس بکشید بوی ِ پیامبرتان را، به مدد ِ گیجی نکشیدم.
گفته بودند اولین نگاه به گنبد ِ سبزش، به مدد ِ منگی یک هو دیدم توی ِ دل ِ گنبد ِ سبزم بی هیچ حرفی.
گفته بودند هر "سبحان الله" اینجا حکم ِ طلا را دارد، به مدد ِ سرشلوغی، نمی گفتم.
گفته بودند التماس ِ دعا، به مدد ِ سرشلوغی و پراکندگی ِ ذهن و  روان، یاد نمی کردمتان.
گفته بودند معتمره میشوی، خندیدیم که مستعمره می شویم، معتمره که هیچ، مستعمره هم نشدیم.

این همه گفتند، یک بار نگفتند اینجا مثل ِ بقیه ی جاها نیست. یک بار نگفتند این سفر آیینه ست. یک بار نگفتند هر گندی که میزنی، هر چقدر بی حالی برای زیارت، هر چقدر خسته ای برای قرآن خواندن، هر چند بار که نماز صبح ازت قضا می شود، هر چقدر که درک نمی کنی کجایی، هر چقدر پرتی، درست ِ درست خود ِ توئی این پرت ها و گیج ها و خسته ها و بی حال ها؛ هوایی مان کرده بودند که بهشت است، من یکی باورم شده بود که با آناناس و انبه و فندق تازه و توت فرنگی پذیرایی می شوم!
همین است که هنوز هم باورم نمی شود، که کجا بود و چطور و چرا.

همین است که فکر نمی کنم بهش؛ همین است که میترسم از یادآوری ِ سفری که هر لحظه اش را باید استغفار کرد. من تاب ِ این همه استغفار را ندارم؛ تو هی نگو که الان چند هزار نفر بین ِ بقیع و مسجد النبی، کمیل می خوانند، من اگر فکر کنم به فاصله ی این دو حرم، باید تا ته ِ عمرم بنشینم به استغفار...