یک وقتی من و یک نفری، جدی جدی نگران ِ خودمون شده بودیم که چرا عاشق نمیشیم پس ما؟! چه وضعشه این آخه؟ چرا انقد بی عرضه ایم ما؟ ای تف به روزگار و از این مسائل.
دیشب برای لحظاتی احساس کردم عاشق شدم! * بعد هی نشستم توی تاریکی اتاق، به خودم گفتم: جدی؟! جدی ینی؟! توی همون تاریکی احساس کردم که "جدی ام خب انگار"! پریدم که به اون یه نفری که باش اون بحثا رو کرده بودیم پیرامون ِ عدم عاشق شدنمون، اس.اُ.مس بدم که "یوووووووهووووووو! من تونستم! :)" که به دلیل ِ بی اعتباری ِ ایران سل ِ مبارک نشد؛ صبح بعد از تشکیل نشدن کلاس ِ محترمه، شارژ خریدم، اومدم درفت رو سِند کنم که دیدم نه، اصلاً هم عاشق نشدم! :(
ولی اگه میشد واقعاً فصل ِ مناسبی ه؛ هوام خیلی ایده آل ه اصن.




* من به یه چن تا از رفقا قول دادم که به محض ِ این که احساس کردم عاشق شدم بهشون بگم، دو تا از خراشونم به من قول دادن بعد؛ من گاهی جدی جدی منتظر میشینم که یه اس.اُ.مسی از پناهی یا ارجمندی بیاد که "عاشق شدم." و بعد من هی بپرم بالا پایین و شاد شم، فعلاً اما که دوستان در استراحتند! :)

   

ضمناً: هم که پست ِ قبل.