:(
امروز وقتی تنها ناهار میخوردم، تنها کتاب میخریدم، تنها میدوییدم، تنها یه آوازی رو زمزمه میکردم، داشتم فک می کردم که چه بلایی سرم اومده؟ چی کار کرده با من، این روزها؟ پایین ِ پله های پل ِ عابر ِ میدون انقلاب فهمیدم که "پنچرم کردن"! با جدیت ِ زیادی یک عده آدم ِ دلسوز ِ دوست ِ عزیز، هر کدوم از یه جایی و یه طوری زدن منو پنچر کردن؛ هف هش تا پله رفتم بالا، در حالی که فقط هزار و دویست تومن پول داشتم تا ته روز و دیوان حافظ هم تو کیفم بود، خم شدم و یه پاکت از دست ِ پسرک نازنین برداشتم به دویست تومن، رفتم بالای پل، با اطمینان از پنچربودگی، بازش کردم و این پایینی اومد. همین دیگه؛
ما ز یاران، چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.
تا درخت دوستی بر کی دهد،
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم...
گفتگو آیین درویشی نبود؛
ور نه با تو ماجراها داشتیم...
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت،
ما ندانستیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دل فروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد ،
جانب حرمت فرو نگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم