از زمان عقب موندم.

به طرز گریه آوری.

یه آدم بی خیال.

سعی می کنم از چیزی لذت نبرم .چون در پس هر لذتی خاطره ای یه.

سعی می کنم چیزی رو حس نکنم . چون بعد هر حسی فکری و بعدش خاطره ای یه.

این چند وقت ه مهم ترین فکری که به مخم خطور کرده در مورد پیاده روهای ولیعصر بوده و مبلمان شهری.

من مسخ شدم.

بچه ها دوئل رو یادتون ه؟ زمانی عجب زندگی داشتیم....(محد یادته تا مدت مدیدی مست فیلم بودی؟)

(آهنگشو اینجا می تونین گوش بدین.)

چی شد که این شد؟

یادم نمی آد از کی شد.

شرمنده! حتی وقت ندارم فک کنم چی شد که این شد.

تنها هنرم این روزها این ه که وسط خیابون آهنگا رو زمزمه کنم . و کتاب بخونم. و اندکی درس.

و هی بگم خدایا افزون کن . افزون کن توانایی شاد بودنمان.

پ.ن:البته اگه میز تحریر داشتم اوضاعم این قدرام بد نمی شد .نه؟