دچار ِ درد ِ بنویس و پاک کن شده م.
درد ِ خاصی نیست البته به تنهایی، اما وقتی کمردرد و دندون درد و کتف درد به اضافه ی همه ی بی خوابی های بی دلیل و بی حاصل هفته ی قبل رو بهش اضافه می کنم، احساس ِ بدبختی محض می کنم.
محض ِ غر ِ پایانی هفته، داشتم با خودم حساب می کردم من از 8 صبح تا 10 شب اصولاً بیرون ام، یعنی حدوداً 14 ساعت. بعد چند ساعت ِ این 14 ساعت مفیده؟ مفید چه کشکی ِ اصن، چند ساعتش کلاس و کتابخونه ست مثلاً؟! در فشرده ترین روزها 5 ساعت! یعنی تر که من روزی نه ساعت توی این شهر ول ام. کلاً دیگه امیدی به اصلاح ندارم، خوش بختانه.

امروز صبح فکر می کردم مثلاً به جای دانشجو بودن، من اگه معلم ِ دبستانه بودم چقدر اوضاع بهتر بود؟! مدام هم جواب میدادم به خودم که "خییییییییللللللللیییی!" و واقعاً خیلی به نظرم. دل آم شروع میخواد. شروع و هیجان؛ مدت هاست که مثل ِ خاله پیری ها شده م، بس که مجبور بودم به اراجیفی فکر کنم که به تف هم نمی ارزن.

دلم تجربه ی خشن میخواد؛ از اون تجربه هایی که خط میندازه رو آدم، اوناییش که آدم تا چند وقت ِ طولانی کافی ه یادش بیاد تجربه هه رو و اشکاش راه بیفتن از شوق.





ضمناً: صرفاً جهت تسکین دندون درد بود.

ضمناً 2: اگر صندوق ما رو ندیدید (http://san2q.blogfa.com/) برید ببینید، بلکم پول جمع شد و من به عنوان ِ مادر ِ طرح رفتم با پولش دندونامو درمون کردم.