و بعد همه ی بلوار کاوه رو توی تاریکی و سرما راه میرم که برسم سر ِ اخلاقی و هی میگم "برای آنکه هوای دلمان تازه شود" و هی به دل فکر می کنم و هی به خودم و هی لعنت و هی بیچارگی و هی همینطور که از سرما میلرزم، اشکهامو پاک می کنم جلوی ِ در ِ خونه ش و با خنده میرم توی ِ اتاق ِ نارنجیش که معلم باشم مثلاً.
بقیه ی اتفاق ها و بغض ها و حرف ها هم برای ِ خودم. من نمی فهمم چرا، کی، چطور انقدر... (حرفهای به جای این سه نقطه ها هم برای خودم.)