نه نمایش ِ بیرون، نه لباس ِ درون؛ کجای دلم جا بدم خودم رو؟!
پس بگذارید، بگذارید سرسپردگی به خداوند لباس درونتان باشد نه نمایش بیرون.
در پنهان ترین لایه های روحتان باشد نه آواز آشکار لبهایتان.
بگذارید سرسپردگی به خداوند در میان استخوان دنده هایتان باشد.
نهج البلاغه، خطبه 198
ضمناً: این ترم کلاس تاریخ امامت دارم؛ بعد کلاس یه چیزی ِ واسه خودش! شمبه ها هش تا دهه و این ینی ملت رسماً یه ساعت دیر میان تازه اگه بیان؛ بعد حدوداً همه م گروه گروه با هم هم رشته ای و هم ورودی و رفیقن و اصن اوضاعی ه؛ اون اوایل استاد دهنشو باز که میکرد "بسم ا..." بچه ها شروع میکردن ربط دادن به اتفاقای اخیر و تلاش میکردن بفهمن موضع استاد رو؛ استاااد هم که ترکیبی از ترکمنا و کردا و افغانیا(ینی مطلوب ِ قومی ِ من!) کلاً معتقد بود من جواب نمیدم و اینجا جاش نیست و فضای گندی بود؛ قضیه هم جریان ِ خلافت ِ سه تا خلیفه ی اول و حق و باطل و مسلماً سوال ِ بچه ها(سوال ِ استاد آزار ده مسخرئانه البته) هی این بود که خب استاد الان حق چی؟ باطل کی؟ عمر و عثمان کم داریم مگه الان؟! و استاد هم هی میفرمودن که صبر پیشه کنید. از قضا یکی از بچه های کلاس به خاطر ِ عکاسی روزای بعد انتخابات چند وقتی اوین بوده، کلاً هم هر جلسه یه ربع میاد کلی به استاد تیکه و متلک میندازه و شلوغ بازی درمیاره و مام میخندیم و پامیشه میره!
امروز استاد چیزیش بود گویا؛ مثه همیشه یه ربع به نه وارد کلاس شدن این گروه و به به سلام استاد! صبتون به خیر و 5 دیقه بعد گیر گیر که استاد خسته نباشید، بماند که توی این 5 دیقه هم داشتن میخندیدن و آدامس باد میکردن؛ من خواب بودم، استاد خسته نباشید رو لبیک گفت و حضور و غیاب و جم و جور کردم جنازه مو که برم بیرون که استاد شروع کردن به دااااد و بیداد رو به گروه شلوغ کن کلاس؛ کلاً هر چی جفا دیده بود از هر چی دانشجو فحشش کرد داد به آقای سال بالایی؛ یه پسره هم وارد جریان شد و گفت استاد این رفتارا بی احترامی به شما نیس فقط، اینا دارن وقت ِ ما رو میگیرن و به ما بی احترامی میکنن و اینا. استاد 10 دیقه ای حرف زد و هی، بدی هم نمی گفت خب؛ که احترام بذارید به کلاس، به خودتون، اگه میرید حق رو مطالبه می کنید، به حق دیگران هم فک کنید و یه ذره انسان تر باشید و درسته که هنرمندید و شلخته اما احترام خوب چیزی به مولا و اگه شماها خودتون آدم نشید نمیتونید مبارزه کنید واسه هیچ چیزی و اینا؛ ته ته اش هم صداشو برد بالاتر رو به پسره که در تمام مدت داشت زیرلب یه چیزایی تو مایه های "برو بابا علاف بی کار" به استاد تحویل میداد، گفت "فقط دلم میخواد از جلسه های بعد ساکت باشی، اون وقت من میدونم و تو! تو یا جسور هستی و شجاعت داری که انقدر به هم میزنی کلاس رو یا نه، نشستی اینجا تفریح میکنی با مسخره کردن هررررر چیزی از من ِ طلبه گرفته تا هم کلاسیات تا دین تا مبارزه تا خودت؛ پس جلسه های بعد به ما نشون بده جسارت و شجاعتت رو؛ والسلام".
من در تمام مدت داشتم استراحت میکردم و به احترام به معلم فک میکردم؛ که منی که همه ش خوابم یا دارم یه کارای بی ربطی انجام میدم سرکلاسا، مگه حق دارم الان نظری داشته باشم آخه؟!! :)
همه ی این جریان ِ عجیب و غریب برای هنرهای زیبا به کنار، ته اش که استاد و اون پسره که موافق با استاد اعتراض کرد رفتن بیرون، همه شروع کردن به اون پسره فحش میدن! آخه فک کنید، همه چیزو ول کردن به اون پسر فحش میدن که طبیعی ترین مطالبه ی یه آدم رو از یه کلاس داشته؛ استفاده از فضا و زمان ِ کلاس یعنی. استاد رفت، بچه ها به پسره فحش دادن، بعد استادو به گند و مسخره کشیدن و بعد با خنده و شادی و مسخره بازی رفتن بیرون.
ضمناً 2: محض ِ اشک بند آوران!