بذار بمیرم من از دست ِ خودم.
دیگه به نظرم کافی ه. دو هفته زندگی ِ معمول رو نفس نکشیدن رو باید تموم کنم، برگردم به روزهای ِ با شما؛ دلم تنگ شده برای ِ بودن ِ تک تکتون. تاب ِ این همه نبودنتون رو و این همه نبودنم رو توی ِ روزمره های شما ندارم. نمیتونم انقدر غلیظ نفهمیدن ِ روزمره هاتون رو تحمل کنم.
ضمناً: اینجا رو ببینید.
بعداْ: ترسناکه خیلی خیلی؛ من به هیچ چیز، به هیچ چیز ِ هیچ چیز نمیتونم فکر کنم وقتی به خودمون فکر میکنم، به رابطه های ِ لنگمون.به این که ما هم رو بلدیم، می فهمیم، حتی وسیع و حتی عمیق اما ما حرف نمیزنیم! تو به من نگاه می کنی توی اتوبوس و پر از اضطرابی و پر از کشف اما ساکتی، تو با من حرف میزنی انقدر که راننده ی آژانس فحشمون بده اما هیچ حرفی نبوده بین ِ ما واقعاً، تو ی لعنتی توی بغل ِ من گم میشی، منو پر از خوشی میکنی اما وقت ِ حرف زدن محترمانه ازم میخوای که گورمو از جلوی چشمات گم کنم اگه به لنز ِ واید اعتقاد دارم. من میترسم.