میفرمان: سفر کردم که از یادم بری، دیدم نمیری!
روز ِ دوم یا سوم ِ سفر، یکهو میفهمم (می فهمیم البته من و مائده) که اینجا شیراز ه؛ شیراز اونم توی پاییز.
امروز دو سه ساعتی که تنها راه میرفتم توی ِ خیابونهای ِ شلوغ ِ بازار اصفهان و هیچ وصل نبودم به تهران، تازه فهمیدم اینجا اصفهان ه نه تهران.
شب، میرسیم تهران؛ انگار با دور ِ تند همه ی دردهای ِ این یه هفته ی شهر رو ریخته باشن توی وجودم، تلخ میشم و پر از انتظار فردا، که چی میشه ینی؟
مهم هست، مسلماً مهم هست اما زندگی پهن تر از هر حرفی و هر اتفاقی ه؛ باید رفت و نبود. هیچ چیز ِ این شهر و این زندگی انقدر ارزش ندارد که من و تو رو فسیل کنه، که منو و تو رو گریه ئو کنه، که من و تو رو خم کنه و بشکونه و پیر کنه.
پاییز رو نفس بکش رفیق! گور ِ بابای ِ شعار و شعور، بیا بشینیم ختم ِ حافظ بکنیم که من امتحان کردم باز و جواب داد. پاییز رو نفس بکش رفیق.
امروز دو سه ساعتی که تنها راه میرفتم توی ِ خیابونهای ِ شلوغ ِ بازار اصفهان و هیچ وصل نبودم به تهران، تازه فهمیدم اینجا اصفهان ه نه تهران.
شب، میرسیم تهران؛ انگار با دور ِ تند همه ی دردهای ِ این یه هفته ی شهر رو ریخته باشن توی وجودم، تلخ میشم و پر از انتظار فردا، که چی میشه ینی؟
مهم هست، مسلماً مهم هست اما زندگی پهن تر از هر حرفی و هر اتفاقی ه؛ باید رفت و نبود. هیچ چیز ِ این شهر و این زندگی انقدر ارزش ندارد که من و تو رو فسیل کنه، که منو و تو رو گریه ئو کنه، که من و تو رو خم کنه و بشکونه و پیر کنه.
پاییز رو نفس بکش رفیق! گور ِ بابای ِ شعار و شعور، بیا بشینیم ختم ِ حافظ بکنیم که من امتحان کردم باز و جواب داد. پاییز رو نفس بکش رفیق.
ضمناً: پرت و گیج و خنگ و نفهم و دور از جریان و منفعل هم، من نیستم.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 2:30 توسط مه تاب
|