روز ِ اول ه هنوز؛ صبح رسیدیم و حالا بعد از ناهار ِ ویژه مون، خوابیدیم روی تخت. کمی قبل تر، همین امروز صبح یا دیشب یعنی، من به تو گفته م که چه این روزها خواب می بینم و چه ناراضی اَم و تو هرهر خندیده بودی به من.

مثل ِ همیشه تو مدت هاست که خوابی، روی دست ِ من. از خواب می پرم، یادم نمیاد کی و چطور خوابم برده، اشکها کأنه دم ِ اسب، ول کن نیستن؛ میخوام بیدارت کنم، بی خیال میشم دستم رو میکشم بیرون، مچاله میشم کنار ِ تخت به گریه؛ چند دیقه ای گذشته که فکر می کنم چی شد؟ چه خوابی بود که اینطور گریه میکنم براش و اینطور خوشحال اَم؟
مرور که می کنم تصویرا رو غرق میشم؛ من "شما" رو خواب دیدم؛ توی ِ خواب ِ من شما برای ِ همه نبودید، شما به من نگاه می کردید و به من لبخند میزدید؛ یه طور ِ دلگرم کننده ای که من نترسم از روزها و اتفاق ها و تردیدها؛ یه طوری که هنوز هم بعد از دو هفته، فکر که میکنم به نگاهتون و به سر تکون دادنتون و لبخندتون، می مونم؛ خواب ِ من بود اون خواب؟ شما توی ِ خواب ِ من بودید؟ به من نگاه می کردید؟...



ضمناً: بعضی حرف ها و تصویرها هست برای خود ِ خود ِ آدم؛ انقدر که نمیشه گفتشون، انقدر که عزیزترن از کلمه های بی ربط به هم ِ من؛ این چند خط ِ بالا هم، هیچ چیزی نیست در برابر ِ حس ِ من بعد از اون خواب.