فکر میکنم پس فردا که یک بنده خدایی نوشته های ما رو (من رو) بخونه، چه زیاد دچار ِ اشتباه میشه؛ چقدر بزرگ و بی خیال من با تعریف کردن ِ این طوری ِ زندگیم -تعریف ِ حداکثر  18% از زندگیم-  دروغ بافته ام به ناف ِ خواننده ی نوشته هام.
خیلی حرف هست، خیلی! جمع و جور نمیشن اما حرف ها که من بعد از بیست خط تایپ کردن، شما رو راضی کنم که چه این روزها عکس پرست شدم! که چه دلم عکاسی از شهر خواسته، که چه من عاشق تهران شدم (بودم اصلاً!) و چه معتقدم که باید و باید و باید ثبت کنیم این شهر رو؛
ننوشتن حرف ها رو بذاربد به حساب ِ حرفهای امروز بعدازظهر ِ دوستی(دوستی؟!) که همه ی آشفتگی ِ من رو آروم کرد که "یک نفر" ِ دیگه هم هست؛ یه نفر که همون چیزایی رو میگه که من میخوام هی بگم از این شهر.
کاش کمی عاقل بشم، کمی وقت بذارم و بفهمم که چی میخوام؛ بعد بیام بگمتون که چه تهران، شهری ِ واسه خودش! چه ما غافلیم از جایی از زمان و مکان که هستیم.



ضمناً: همه ی خط های کاملاً بیربط ِ بالا تلاش های مذبوحانه ی من ِ مسکن خورده ست؛ تلاش های ِ من در حالی که سردرد و تب دارم و پر از کلمه ام و  پر از اشتیاق ِ گفتن ِ کشف های ِ امروز.