پس بگذارید...
داشتم برای ِ دو تا دوست، تعریف میکردم که باید خواست و اصرار کرد؛ که چطور من ماه رمضون سال ِ پیش هی هر روز خواسته بودم و هی دل اّم لک زده بود و هی ... تا بالاخره برداشتند ما رو بردن؛ تا بالاخره رفتم!
رفته بودم اطراف ِ بازار برای ِ مشق ِ عکاسی، دو تا پسر راه افتاده بودن با طبلشون(؟) پول جمع میکردن برای ِ هیئت ِ محله شون توی پامنار واسه مراسم دهه ی اول؛ یکهو، وسط ِ عکسهای "دست و پول" محرم شروع شد برای ِ من؛ حالا دل اَم میخواد برم، این بار اما یادم رفته که بخوام؛ که هر روز تکرار کنم.
احساس می کنم فاسد شدم بس که همه چیزو یادم رفته و میره؛ می ترسم.
میترسم از این چیزی که هستم.
پس بگذارید، بگذارید سرسپردگی به خداوند لباس درونتان باشد نه نمایش بیرون.
در پنهان ترین لایه های روحتان باشد نه آواز آشکار لبهایتان.
بگذارید سرسپردگی به خداوند در میان استخوان دنده هایتان باشد.
نهج البلاغه، خطبه 198