عشق ِ من به خرید میوه و سبزی و این بند و بساط فکر نکنم بر کسی پوشیده باشه؛ بعد خانواده ی من کلاً ارزشی برا این عشق من قائل نیستن و همیشه با سلیقه ی خودشون میرن خرید این چیزمیزا، حالا امروز خانواده رفتن خرید، من له شدم از شدت ِ درستکاری شون. آخه فک کنید که هم زمان توی یه خونه ای کرفس و به و لبو و خیار و نارنگی و شلغم وجود داشته باشه؛ اون وقت خب من هی کرفس میخورم، بعد هی میرم به میخورم، بعد دو دقه از به نگذشته که میرم خیار-نارنگی میخورم، بعد ادامه ی به امو میخورم، بعد در حال ِ مرگ و دل درد میرم خیره میشم به شلغم و لبوهای خام ِ عزیز و دیگه نمیتونم بخورم که، میام اینجا پز ِ خانواده ی فرهنگی ِ چیزفهممو میدم که چه می فهمن آدم باید به بخوره و کرفس و لبو، یعنی درستش هم همینه مطمئناً.