هيچ كلمه اي نيست؛ زندگي دهنمو صاف كرده اساسي، مدتهاست توي ِ گِل ِخودم -خود ِ خودم- موندم مثه خرررر؛
بلد نيستم كلمه بچينم كنار ِ هم، درمونده تر و مفلوك تر از نوشتن اَم.
و هائيتي وجود داره هم چنان.
و مرگ،
وما.


ضمناً: چقدررر هم كه بزرگ شديم ما اين روزا، قبل ترها آم هاي دور ِ خيلي بزرگ مي رفتند براي هميشه، الان ها همين آدم هاي اطراف، آدم هاي كنار ِ زندگي يكهو بساط جمع مي كنن از دنيا، ياكه آدمهاي ِ‌ روزهاي ِ‌معمولي بساط ِ غم پهن مي كنن.