نشستیم توی اتوبوس ِ پایانه ی شهید افشار، کمتر از دو سه ساعت گذشته از دیدن ِ  نمایشگاه ِ مهاجر، به قول ِ تو درستش این ِ که توی ِ این مربع سفید سرمون رو بکوبونیم به دیوار تا خون بپاشه همه جا، حالم بده، حالت بده، زورمون به همدیگه نمیرسه، زورمون به خودمون نمیرسه که حالمون رو تغییر بدیم، اتوبوس داره میاد بالا از منیریه که ما رو ببره اسکان کفش بخریم، در حال ِ پیچیدن دور ِ میدون ونک، اشک توی ِ چشمای ِ تو جمع شده، میپرسم به نظرت گراف بهتره  یا پشت توسی (طوسی؟)؟ برمی گردی، اشکهای ِ قلمبه شده ی چشماتو قورت میدی و میگی خاکستری، همون طور که میدونی من طرفدار ِ پرو پاقرص ِ خاکستری اَم...


رسیدم خونه؛ له کم کلمه ای ِ برای ِ این حال ِ قاطی پاطی ِ من. مثه خرا هی به تئاتر فکر میکنم و به این که هفته ی پیش چه ابلهانه منت ِ دوهزار نفر رو کشیدم و هیش کی نیومد که بریم، بعد من فکر کردم که تنها حوصله ش نیست و نرفتم(درست به چیزهایی انقدر احمقانه فک میکردم)؛ نوشته ی تولد علی شاهی همین طور نصفه مونده رو میز و حتی نمیتونم یونی بال رو بردارم و بنویسم کلمه هایی رو که هفته هاست میخوام بنویسم، نوشته ای که میخواستم برای ِ مهدیه بنویسم رو بی خیال میشم از فرط ِ غمی که الکی اومده که بکشه منو انگار، حافظ رو برمیدارم، باز میکنم و با مصرع ِ اول های های دارم گریه میکنم، جلوتر میرم و هی وضع بدتر میشه، دل اَم میخواد یکی باشه که بفهمه، لیلا که امتحان داره و خودش به اندازه ی کافی دیوونه هست(ه.ک.ه)، فاطمه رو امروز صبح انقدر چزوندم که میترسم بش نزدیک شم(!)، به هزار نفر فکر میکنم و بی خیال ِ همه میشم و شروع می کنم یک به یک غزلا رو واسه ت اس.ام.اس کردن؛ درست مثه اون شبی که سعدی میخوندم و با سعدی جواب ِ سوالای ِ اس.ام.اسی تو میدادم، بعد تو، تو درست، درست و درمون میزنی منو له می کنی، از دیشب تا حالا دل اَم فرار میخواد یا به قول ِ خودت دل اَم میخواد تنهایی ِ از دست رفته مو باز پیدا کنم...
 

امروز فکر میکردم چقدر تنهایی ِ ماها دست نخورده ست، چقدر من هیچ کسی رو راه ندادم و چقدر دل اَم آشوب ِ از این دست نخوردگی؛ بعد اگه تو فکر کنی که به تو فکر میکردم! نه، آروم آروم تاریکی ِ دانشگاه رو بالا میومدم خیس ِ خیس زیر ِ بارون و به امام ِ رئوف و مشهد ِ دوباره فکر میکردم...

احمق اَم من و احمقی تو، اگه فکر کنیم من دل بسته ی چیزی اَم توی ِ این دوستی ها و این شهر، مدت هاست که بی خیال ِ همه شدم من، غرغرهای ِ دل تنگی ای که گاهی اس.ام.اس میشه و میرسه به چشم ِ مبارک تو و بقیه ی رفقا هم، نمیدونم چی ه، نمی فهممش.




ضمناً: فکر کنم تنها چیزی که الان میتونم توی ِ دنیا توصیه کنم به آدما بعد از این که همیشه آناناس بخورن نمایشگاه ِ مهاجره.

تهران؛ بی‌تاریخ

عکس‌های مهران مهاجر
گالری طراحان آزاد
2 تا 14 بهمن ماه 1388
ساعات بازدید: 16 تا 20
میدان گلها،میدان سلماس، پلاک 41