از چارشمبه طرفای نه صبح که گیج و منگ از کم خوابی برای پاسپارتو و این خزعبلات به حرفای ف.پ گوش میدادم و بش میگفتم آره خب معلومه که میام، احساس می کنم دارم تو ژله دست و پا میزنم؛
صب چارشمبه، ارائه، افشار، حرفای ِ نجم آیادی و مهاجر، مائده، زهرا، قطار، مشهد، امام رئوف، امپراتور و آر جان و مهدیه و لویلاهه و زهره و فائقه و منصوری و هاجر و سارا و نیلوفر و سهیل و زینب و حرم ِ غریب الغربا.
حرف ها و نوحه های در گوشی و غذاها و خنده ها و اشترودل و این پانتومیم ِ دم ِ آخر؛
حاج یکتا که یکهو پیدا شد وسط ِ سفر ِ ما و بهشت رضایی که بالاخره نرفتم و شهید برونسی و هاشمی نژاد؛
سمپادی که پای ِ حرفش کشیده شد حتی به دار الحجه، عصر جمعه.
عکس ِ دسته جمعی که نگرفتیم دست ِ آخر و چمدونی که رفقا بستن و راهی کردن من ِ توی ِ ژله مونده رو؛
کولی بازی ِ اون دوتا دیوانه توی ِ صحن رضوی که چه و چه.
هواپیمایی آسمان و اصابت یه پرنده به شیشه و تاخیر تا فردا صبح و بدو بدوی گریه ئو برای بلیط و ماهان  و های های ِ بغضی که بالاخره اشک شد، گیرم خیلی دیر بعد از سه ساعت تاخیر پرواز و توی ِ قسمت ِ فرست کلاس ِ هواپیمایی که اصلاً نمی فهمیدم چرا توشم و بین ِ اون همه آدم ِ غرغرو و منتظر ِ شام.


باور نمی کنم  از چارشمبه تا الان فقط چاهار روز گذشته باشه و تو باز من رو هول هولکی و یلخی "خونده" باشی؛ دعام کنید.