کرب و بلا ای کاش من مسافر اِت بودم...
میگفت: زیارت، دعوت میخواد.
.
.
.
چطور باور کنم؟!
ضمناً: پارسال 22 اسفند صبح از خونه که میرفتم بیرون مامان هی غرغر می کرد که تو ساعت 4 باید فرودگاه باشی، تا دیشبم که هیچ کاری نکردی، حداقل لباساتو جمع و جور کن بعد برو؛ من اما، بی خیال باشه ای گفتم و راه افتادم سمت ِ راه آهن. شما داشتید میرفتید جنوب؛ دم ِخداحافظی که به نظر ِ همه مون برعکس شده بود-که من مسافر مکه مدینه بودم اما اومدم بدرقه- دل اَم هری ریخت،دل اَم جنوب خواست، مسخره ست لابد! الان می فهمم اما که هیچ هم مسخره نبوده؛ امسال که هیفده ربیع رو میتونم(میتونم؟!) جایی باشم که قصه ی غربت ِ مدینه تکرار نشده توش، می فهمم که چه خبراست؛ ... که هر کجا که اسم ِ شماها بیاد، حرم ه. حریمی بهتر و امن تر از جنوب سراغ ندارم که بیشتر از هر جایی خونده شدید اونجا...
(پر واضح ِ که واگویه ست... )
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 1:4 توسط مه تاب
|