این روزها خیلی روزهای عجیب غریبین؛ اسفند همیشه برای ِ من عجیب بوده و دوست داشتنی، همیشه اسفند که میشه من بهار رو بو میکشم، حواسم جمع ِ بنفشه ها میشه و جمع ِ آدمها؛ امسال هم، عجیبی امسال این ِ شاید که من حواسم هم چنان به همه هست، حتی خیلی بیشتر از قبل حواسم به تک تک ِ آدمهای اطرافم هست، اما  هر کسی رو می بینم با اخم و دلخوری ازم میپرسه چرا نیستم و چرا کلاً و چرا ازشون دوری می جویم(!) و چرا چی؛ بعد خب همه حق دارن، من پیر شدم! گاهی زدن ِ یه اس.اُ.مس ِ احوال پرسی ِ برای ِ یه دوست عزیز روزها طول میکشه! پیر شدم، لجباز هم بودم و بیشتر شدم؛ یعنی گاهی از دل تنگی خفه میشم، بعد هی میشینم گوشه ی اتاق میگم ینی جدی جدی من انقد رقیق بودم که هیش کی هیچ احوالی ازم نمیپرسه تا وقتی خودم چیزی نگم؟ بعد احمق هم که هستم، هی ادامه میدم، هی بغض میکنم، هی گریه میکنم، هی خودمو دلداری میدم، هی خودمو آروم میکنم، هی به خودم قول میدم که چه و چه، فرداش اما هیچ اتفاقی نیفتاده؛ باز می بینم که هنوز دل تنگم و هنوز هم خبری نیست.
نمیدونم چه خبره؛ دنیا گرفتتم که یا پیر نباش و بدو با همه رفاقت کن یا که نه همین سه چار تا آدمی که هستن رو بچسب محکم که بهتر از اینا هیچ جایی نیست هیچ وقت ِ دنیا.

احوالات ِ دوستان خوبه حالا؟! من طبق معمول موبایلمو گم کردم از هیش کی هیچ شماره ای ندارم، شما یه حال و اخوال پرسی ِ کامنتی هم با ما داشته باشید بدی نیست تو این روزای ِ جذاب ِ بارونی ِ اسفند که. :)

 

ضمناً: ینی الان همه دارن میگن این مهتاب همیشه غرغروی ِ همیشه خسته ئوی ِ پرتوقع باز اومدا.