من خودم رو بهتر میشناسم از شماها که؛ من میدونم وقتی نمیرم هرمز، چرا نمیرم، وقتی نمیرم ته ِ هفته تا همین اطراف تهران چرا نمیرم، وقتی به سفر ِ عید فکر می کنم چرا هیچ احساسی جز خستگی ندارم!

من خوب می دونم همون قدر که لذت می برم از سفر، از نبودن و از دیدن آدمهای دور از این شهر و از آواره بودن حتی، دقیقاً همون قدر و گاهی حتی بیشتر لذت می برم از توی ِ خونه بودن، از اتاقم، از کتابا، از ساعت ها گوشه ی تختم نشستن و بی خیال ِ دنیا بودن، حتی از گیر افتادن توی ِ ترافیک ِ پر پیچ و خم ِ آدم ها و ماشین ها؛
حالا الان، این چند وقت خونه بودن بهم چسبیده! این شهر پررنگ شده واسه م، آدمهای ِ عزیزم توی ِ این شهر خیلی خیلی بیشتر شدن از قبل، این ه که ترسو کرده منو، که می ترسم دور شم از اینجا، که نباشم، که شبا توی ِ سرمای اتاقم نچپم زیر ِ پتو به یاد ِ همه ی شبهای ِ سرد ِ همه ی سفرها؛




میترسم این تصویری که از تعطیلات ِ رویاییم دارم می سازم آخر سری کار دستم بده! که بشینم تو خونه و عید ِ تهران باشه و بنفشه ها و جوونه ها و شکوفه ها؛ چایی باشه و کرفس و گل گاو زبون و شیرینیای ِ یزدی، کتابا باشن و کلی چیز میز برای دیدن و گوش دادن، حتی خانواده نباشن، من باشم فقط و پنجره های ِ خونه؛ من باشم و جعبه ی پامچال تو اتاقم...
میترسم تصویره رو دقیق تر کنم از اینی که هست؛ میترسم دم ِ آخر جا بزنم و نرم این سفر ی عید رو هم و آخ و وای و به داد برسید که من در آم از این حالت ِ شُلیتی که پیدا کردم و از این عشق و اشتیاقم به خونه کمی کم شه.