جهان از سعدی رخسار آن یار/ بهار اندر بهار اندر بهار است
من خودخواه و حسودم؛ پر رنگ شدن آدمها واسه م فقط بر پایه ی لذت بردن ِ خودمه، اگه توی رابطه ای احساس لذت و امنیت نکنم خیلی سریع، بدون این که طرف ِ مقابل بفهمه که دردم چیه همه چی رو تموم می کنم و میشینم بالا سر ِ جنازه ی رابطه هه، زل میزنم به اتفاقی که افتاد.
خسته میشم از کش اومدن ِ الکی ِ رابطه ها، از حرفای الکی زدن، از دل یه جای ِ دیگه بودن، از حرف ِ حساب نزدن، از دوست نداشتن و دوست داشته نشدن.
حالا من با کلی آدم و کلی رابطه طرفم که هیچ به من احساس امنیت نمیدن، احساس شادی، احساس ولو شدگی ِ بهارانه. شرمنده هم هستم تا حدودی از این اتفاق تکراری ِ این چند وقت، از این همه بی رحمیم، از این همه بی توجهیم و بی شعوریم.
خسته میشم از کش اومدن ِ الکی ِ رابطه ها، از حرفای الکی زدن، از دل یه جای ِ دیگه بودن، از حرف ِ حساب نزدن، از دوست نداشتن و دوست داشته نشدن.
حالا من با کلی آدم و کلی رابطه طرفم که هیچ به من احساس امنیت نمیدن، احساس شادی، احساس ولو شدگی ِ بهارانه. شرمنده هم هستم تا حدودی از این اتفاق تکراری ِ این چند وقت، از این همه بی رحمیم، از این همه بی توجهیم و بی شعوریم.
[قادر به تکمیل ِ اراجیفم نیستم به هیچ وجه!]
ضمناً: توضیح ِ واضحات بود برای رفقا.
ضمناً تر: نمیدونم بوی ِ بهار ِ یا رنگ ِ بهار که آدم رو شعرخون میکنه، که ولو شه آدم تو اتاق و هی شعر بخونه و هی بخونه و هی بخونه...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 18:8 توسط مه تاب
|