با مامانش رفته ن توی خونه؛ منتظر شدم که برن، مطمئن شدم الان دیگه منو نمی بینن از پنجره های راهرو، دوربینو گرفتم رو به خونه ی آجری ِ عجیب غریبشون و عکس گرفتم. پیچیدم توی ِ باغ بغل خونه که دیدم همون دخترک بدون لباسای مدرسه داره میدوئه، بهم که رسید پرسید شما باستان شناسید؟ خندیدم گفتم نه.
با همون سرعتی که اومده بود دوئید رفت تو خونه.

رفته بودم از خونه های حاشیه ی اتوبان چمران، از تقاطع همت تا پل مدیریت عکاسی کنم.