بسم رب الشهدا
گفت بريم پیش ِسيدمرتضي شروع كنيم كارا رو؛ توي تهران، تنها جايي كه براي ِرفتنش اخم نميكنم و تنبل نيستم،حدوداً همين پيش ِ سيدمرتضي و دوستان ه!
قرار ۸.۵ بود، ۹.۵ رسيديم؛ تا برسه رفتم گل خريدم و گلاب براي ِشهيد ِ گمناماَم،قطعه ي ۴۴،رديف ۳۳،شماره ي ۱۵. پنجشمبه بود و شلوغ، اين وقت ِ صبح آدمها يا مي رفتن غسالخونه يا قطعات ِ جديد ِ بهشت؛ نشسته بودم رو به حرم، توي ِآفتاب و هر سي ثانيه به سوال ِ "بهشت؟ قطعه ي ۳۰۰؟ داخل ِ بهشت، قطعه ي ۸۰؟" جواب ِمنفي ميدادم با سر و از اساس حواس ام پيش ِ بهشت نبود، داشتم فك مي كردم آبميوه بخرم يا شير براي صبونه كه رسيد و گفت "من همه چي آوردم."
تا برسيم به قطعه ي ۲۹ پايين بالا كرديم كه اول ۲۹ يا ۴۴؟ اول سيد يا اول شهداي ِگمنام؟ از بين ِ بساط ِ ايستگاه صلواتيا كه در حال ِ رفت و روب بودن، رد شديم و رفتيم پيش سيد؛ قرار بود بساطو اينجا پهن نكنيم؛ قبر رو شستيم با آب و گلاب، دو تا قبر اونورتر چشمم افتاد به "شهيد سعيد گلاب"، باشگاه ِدم ِ مدرسه! با هيجان و شادي رفتم سلام و احوال پرسي و آبپاشي و گل گذاشتن سر ِ مزار؛ نشسته بود سر ِ قبر ِ سيدمرتضي به دردِدل، منم راه افتادم بين ِ همسايههاي سيد، كه كياَن، "عكاس ِجانباز ِ شهيد سعيد جانبزرگي" رو يافتم و كلي تعجب و شادي و يه گل هم رفت واسه شهيد ِ هم مسلك!
اومد، گفتم بريم پيش شهيد صياد؟ گفت بريم اما اونجا همه ش سربازه،. يه گله سرباز اومده بودن سر ِ قبر ِشهيد صياد و شلوغ پلوغ بود، رفتيم يه كناري وايساديم كه خلوت كنن بذارن مام بريم سلام، احوالپرسي كه اشاره كرد"مهتاب! اين قبر ِكنار ِپاتو ببين، محل ِ شهادت:مزار شريف"
رديف شده بودن اون جا، يادبوداي ِشهداي ِ مزارشريف،همونايي كه رفتيم ديديم محل ِشهادتشون رو توي ِ كوچهي خونه اي كه توش بوديم تو مزارشريف؛ آب و گلاب، گلا رم گذاشتيم روي قبراشون و كلي سلام از ديار ِ مولا سخي رسونديم و رفتيم ۴۴.
اولين بار بود كه ميومدم ۴۴. طرح ِ يكسان سازي رو فقط رو اين قطعه اجرا كرده بودن، آب از وسط ِ قطعه رد ميشد و تك و توك آدما با سطل و دبه و ليوان مزار ِ شهداي ِگمنام رو مي شستن؛ شهيدامونو پيدا كرديم و آب و گل و گلاب.شهيد من حتي درخت داشت، حتي دو تا همسايه هاش گل ِ بنفشه داشتن.
هر آدمي كه چند باري رفته باشه قطعه شهدا،يه چيزايي براش عادي ميشه؛آدمايي كه قبرا رو ميشورن يا رنگ ميكنن، گل ميذارن رو قبر ِشهداي ِ گمنام، مادراي كه هنوز احساس مي كنن شهيد ِ۲۰ سالهشون زندهست و اينجاست و جوونه و طوري با قبر رفتار ميكنن انگار كه اتاق ِ پسرشونه؛
امروز اما همه چيز غريب بود، كلي آدم اونجا بودن كه انگار اومده بودن پيش ِرفقاشون، كأنه پارك رفتن ِ ما با رفقا،اومده بودن پارك پيش ِ رفقاشون؛ بهترين چيزي كه امروز ديديم يه آقا كتشلواري ِسامسونت بهدست بود كه يهو با يه جارو از اون بزرگا وارد قطعه ۴۴ شد، تند تند هم راه ميرفت، رفت يه گوشه، كيفو گذاشت، كتو درآورد، شروع كرد به جارو كشيدن، كمتر از پنج ديقه جارو كشيد، با همون سرعت و جديتي كه اومده بود كتو پوشيد، كيف و جارو رو برداشت و رفت!
از پس ِتعجب و شادمانيِ ديدن ِاين صحنه، بساط پهن كرديم، چاي و ميوه و شيريني و حتي كمپوت ِ آناناس! صبونه كه تموم شد، لبتاپو باز كردم، اومده بوديم كليد ِ ساخت ِ كليپ ِ اردوي ِ جنوب ِدانشگاه رو بزنيم؛
ضمناً: رفاقت و همنشيني با بعضيها اساساً مايهي دلگرميه؛ كه هستند آدمهايي كه هر چقدر هم سرگردان و بدحال-به اندازهي من يا بيشتر حتي-، كافيه كنارشون باشي تا تموم شه تلخي و جاش پر شه از اميد؛ حنانه درسته كه افشار از اين تجمعا هيچ خوشش نمياد، كاش اما اومده بودي، چون از اون موضوعايي بود كه اگه نجم مي ديد ميگفت اينم از اون چيزايي ِكه هيچ عكاسي تو ايران تا حالا سراغش نرفته؛ اين همه زندگيِ جاريِ عجيب بين ِ شهداي ِبهشت ِزهراي تهران.