شهر ِ من و همهي پسربچههاي ِ شاد ِ شاديآور!
من بش ميگم "جاري بودن ِ زندگي" اما ميدونم چرته حرفم؛ خب همه جا زندگي هي واسه خودش جاريه و بعضاً وقعي هم بر ما نميذاره، چه ميدونم، مثلاً زير ِپل ِگيشا، تو اون صدايِ بم ِ ماشينايي كه از بالاي ِ پل رد ميشن و صدايِ راننده تاكسيا و بوق ماشينا هم لابد زندگي جاريه ديگه، اما يه چيزي كم داره اين زندگي ِبا اوني كه من ميگم، يه چيزي شبيه ِ نشاط، سبك بودن، روون بودن، ميفهميد، مگه نه؟
اونوخ من الان مشكل دارم تو زندگيم؛ يني فقط دو سه تا نقطه ميشناسم تو تهران كه اين جريان رو توشون حس ميكنم كه اصن منطقي نيستن اونجاها!
اينا تا حالا مقدمه بود؛ آها ايناَم بگم كه يه شبي تو محرم رفته بودم خونه مائده، با مامانش رفتيم هيئت دانشگاه امام صادق(ع)، تو راه مامانش داشت از شاگرداييش ميگفت كه زير ِپل و تو حاشيهي چمران زندگي ميكنن و چه و چه و چه. من هم با شگفتي ِ تمام به آپارتمانا و برجاي ِ شيك ِ اون اطراف نگا ميكردم و هي واعجبا ميگفتم؛
حالا اين ترم ما كارگاه ِ عكاسي طبيعت داريم، كارگاه يني هشت واحد ِ ناقابل پروژهي عكاسي، يني بدو بدو از يه پروژه به بعدي يا قبلي يا بالادستي يا پاييندستي؛ من از سر ِ تمبلي و فضولي و كنجكاوي و اين چيزميزا، پروژهي "مناظر ِشهري"مو با اينكه رسماً مهاجر دو سه بار تو روم گفت كه دوچرخه هاي ِ ترم ِقبل رو ادامه بدم -كه محل ِ عكسا ميدون قيام ِ اصفهان بود!- و با اينكه تر حتي خودم هم به شدت اون فضا رو دوست داشتم،به همون دلايل ِ مهتابواري كه گفتم، برداشتم"حاشيه ي اتوبان چمران، حدِفاصل ِ همت و پل مديريت" كه تازه امروز فهميدم اسمش هست "اسلام آباد".
تا همين جا هم مقدمه بود.
اون دفهاي كه رفتم عكس بگيرم، سمت ِ شرق ِ اتوبان رو رفتم، اين دفه اما سمت ِ غرب رو، يني كه دقيقاً زير ِ پل و پايين ِ دانشگاه؛ احساسي كه وقت ِ بودن تو اين منطقه دارم همون جاري بودن ِزندگيه؛ دم ِ غروب رسيدم امروز، خانوما نشستن در ِ خونههاشون با چادر ِرنگي دوتا دوتا، سهتا سهتا با هم حرف ميزنن، بچهها تو كوچههاي باريك ميدوئن و ميخندن، با رد شدن ِ من از هر كوچه، چند ثانيهاي انگار كه زندگي وايساده، همه ساكت ميشن، سرتا پايِ منو برانداز ميكنن، بعد انگار كه من اصلاً وجود نداشتم/ندارم، با همون آرامش و واقعيت ِ قبلي،كارشونو ادامه ميدن، از سبزي ِآش حرف ميزنن و قبض ِ موبايل.
وايسادم اينور ِ كانال ِ آب و دنبال ِپل ميگردم، از آقاي ِسوپرماركت ميپرسم كجاست پل؟ بالاتره و ممنون و چند قدم كه ميرم ميگه "فقط خانوم، تو باغا نري ها،خطرناكه" از پل رد ميشم، بوي ِعلف ِآب و آفتاب خورده همه جا رو پر كرده، سرخوش و حساسيَتو ميپيچم تو كوچههاي ِ اينور ِپل؛ شولوغ و پولوغ ِ واقعيه همه جا؛ زن و مرد و بچه همه بيرون ِ خونههاشون در حال ِ گشت و گذار و شادي و صحبت و كار و زندگي!
يه جا كلي آدم جمع شده، با ترس و لرز ميرم جلو، آقاي ِ مخابراته كه قبض تلفن و موبايل رو آورده؛ اينجا كوچه ها و خيابونا اسم ِ درستحسابي ندارن، آقا با قبضا اونجا وايساده و ملت به شيوهي همسايه به همسايه اطلاعرساني كردن و آدما ميان قبض تحويل ميگيرن؛
دوربينو از زير ِچادر درميارم كمكم، تو 10 ثانيهي اول يه خانوم مياد جلو و چرا عكس ميگيري و چرا اينجا و واسه كجا و آها و چه جالب؛ نگاه ِ بيشتر ِخانوما و بچهها پيش ِما دوتاست؛ منتظرن كه خانومه بره و اطلاعات رو انتقال بده؛ قشنگ و واقعي لبخند ميزنه و توضيح ميده اينجاها چطورياست و دسترسيا كجاست و دم ِ ممنون گفتن ِمن ميگه"ببين، نرو از اون باغا به سمت ِ شهرك ِغرب، از همين چمران كه اومدي برگرد، يه دف يه دختر عكاس ِ اومده بود تو باغاي ِاينجا عكاسي، سگ خوردش!" من ميگم "واقعاً سگ خوردش؟!"؛ داره توضيح ميده كه يادم مياد،همين امسال زمستون بود به گمونم، پس همينجا بوده كه سگا به دختره حمله كردن و ... ميگه "حالا نه فقط سگا، تو اين باغا معتادم زياده"، تا جايي كه بلدم و عرضه دارم لبخند ِ واقعي ميزنم، تشكر ميكنم و خداحافظي.
ميرم تا دم ِ باغا، دارم از ساختمونا عكس ميگيرم، مردم هم دارن تفريح ميكنن، هر چند ديقه يه بچه ميپرسه كه "خاله، از چي عكس ميگيري آخه؟" بعد فك كنيد من بيام بگم "از تقابل فضا؛از اون برجاي ِ اون پشت و اين خونههاي ِ آلونكي ِ شما"! ملومه كه نميگم؛ قصه ميبافم كه شاد شيم دور ِ هم!
دارم وسوسه ميشم كه برم تو باغ، يه قدم كه جلو ميذارم يه پسرك ِ 10 ساله مياد ميگه "نري تو باغ، اونجا الان همهي معتادا هستن، خطر داره، هيش كي نميره تو باغ" سر ِ صحبت وا ميشه و خنده و سرخوشي ِ پسرك نمايان، پر ِ زندگي ِ اين بچه؛ با هم برميگرديم، ميرسيم در ِخونهشون،سرشو ميبره تو، ميگه "گفتم بهش، برگشت." آخ آخ... ميفهميد؟!
با حالي به مراتب خوشتر از حال ِ اومدنم، پر ِ بهت و كشف و كاملاً ستيسفكشن(!) برميگردم راهي رو كه اومدم، تو مسير همهش دارم فك ميكنم اين همه زندگي رو با كي در ميون بذارم؟! يكي كه بفهمه چقدر آدم تحت ِ فشار ِ اين تناقضه،تناقض ِ زندگي ِظاهري ِ اين منطقه و آدماش، تناقض هيچي اصن، كلاً بفهمه چه خراش ِ عميقي ميندازه رو روح ِ آدم اين كوچهها؛
بعد از بچههاي اردو جهادي كه حتي ميدونم چه چيزايي بهشون خواهم گفت اگه راه بريم يه غروبي اينجا باهم، بعد از سه تا همسفر ِ افغانستان، يادم ميفته آدم ِ واقعي ِ اينجا رو؛ شيما! بقيه ي راه رو دارم با شيما حرف ميزنم،نه كه فك كنيد با خود ِ شيما، كه البته من موبايل ندارم چون رو گوشيم روغن ِ تن ِ ماهي ريختم و گوشي فنا شده، با خيال ِ شيما! :)
ضمناًها:
1. شيما! بيا و شمارهتو واسه من كامنت بذار اگه اينجايي هنوز.
2. من اگه دانشجوي ِعكاسي بودم، الان بايد يه عكس ميذاشتم، دو خطم زيرش مينوشتم، من اما.
3. كم پيش مياد من برم جايي عكاسي، بترسم از مردم؛ از تو روي ِ ملت عكس گرفتن خوشم نمياد، از... ولش كن، اينجا اما اولين بار كه رفتم، تو دلم خالي شد؛ ترسيدم! حالا امروز، دوست شدم با اين محله هم؛ مطمئنم كه مردم ِ اينجا هم، دوستن با من، ميتونيم با هم بگيم بخنديم؛ هنوز اما اون مشكل ِ هميشگي هست؛ من از زندگي ِمردم عكس گرفتن، دچار ِ بدحالي ميشم، از ثبت ِ آدمها.