پارسال همين روزا يا كمي بعدتر؛ روز ِ آشنايي ِ من و ناپلئون!
خيلي خيلي براي ِمن عزيز ه؛ اصلش اينه كه براي ِ همه عزيزه اين آدم ِلعنتي، انقدر كه من حس مي كنم اگه ثانيهاي به جاش بودم و با اين حجم ِ دوست داشته شدن مواجه بودم، ميمردم. طبيعيه كه بهشدت هم سرشلوغه؛ صدبرابرِ من و هر آدم ِ ديگهاي كه ميشناسم؛
هر وقت، بدون ِ استثنا هر وقت حال ِمن طور ِ ويژهاي بوده،هر وقت نياز داشتم يه آدمي باشه كه فقط باشه حتي، فقط يه شعر بخونه يا مسيرشو يه كم دور كنه و با من سوار تاكسي بشه، بوده.يه طوري بوده كه من حس كردم فقط من هستم و اون.
اين كاراي ِريزش كه خوب ميدونم حواسش بهشون هست و خودش ادعا ميكنه كه حواسش نيست، ميشه فرق ِ اين لعنتي با بقيهي آدماي ِروزهام؛
شادم از بودن ِ چنين آدمي توي زندگيم؛
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین ۱۳۸۹ ساعت 0:3 توسط مه تاب
|