گر مرد ِ رهی میان ِ خون باید رفت...
من اصلاً نمی فهمم از کجا شنیده یا دیده، از کجای وجود من این دریافت رو داشته که "مهتاب خوب میتونه ارتباط بگیره"؛ یک دفه به خودم گفت، گفتم که به غایت در اشتباهه و کلاً چی با خودش فک کرده و گرد و خاک راه انداختم، اون موقع فک کرد که دارم تواضع به خرج میدم؛ حالا بعد هشت ماه از اون مکالمه، امروز به دوستان همین رو گفته و واسه م یه سِمت ِ اجرایی بر اساس ِ همین ویژگی هم منظور کردن!
چی بگم آخه؟ ملت شما کی دیدین من بتونم ارتباط ِ سالم و درست درمون داشته باشم با یه سیل آدم؟!
***
اردوی ِ یزد ِ مدرسه؛ دخترهای دوم دبیرستانی و یک مشت فارغ التحصیل ِ آشنا و نیمه آشنا و تعدادی مسئول؛ توی ِ کل ِ سفر مکالمه مون با بچه ها از حد ِ رتبه و وااای و رشته و واااای و چه هیجان انگیز جلوتر نرفته، تو قطار دخترک میاد میشینه تو راهرو کنارم که حرف بزنیم از هر دری که خوابم می بره! برم داشته بردتم تو کوپه م خوابوندتم!
***
شهید علم الهدی؛ قبل از انقلاب، به دلیل یه خرابکاری-فک کنم بمبگذاری توی ِ ژاندارمری- میره ندامتگاه. چند روزه همه ی بچه خلافای ندامتگاه رو نمازخون می کنه، دم ِ اذان همه وایمیسن به نماز جماعت.