آخ از بي لياقتي...
قرار بود شمبه صبح بريم،عصر برگرديم.
شمبه صبح رفتيم. هر روز دم غروب با خجالت زنگ مي زدم كه ما امشبم مي مونيم.
امروز صبح خواب مونديم و حرم نرفته، گرد كرديم به سمت تهران.
كليد ندارم، خانواده خونه نيستن، تو خيابوناي ِ تهران با موبايل ِبي شارژ مي چرخم.
اون وقت،الان اونا همگي توي ِ حرماَن.
امروز هم كه...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 15:58 توسط مه تاب
|