مستجاب الدعوه !
ديروز غروب، دلم پر مي زد براي يه هفته نبودن؛ آخر ِ شب زنگ زده كه مياي بري لبنان؟ پاسپورت ِ من نرسيد... همين جمعه، ساعت 3.
ياد ِ غروب افتادم و دل اَم. صبح كه به مامان گفتم و گفت حالا نه،يه وقت ديگه برو، روم نشد بگم من و دل اَم و مرخصي.. گفتم باشه.
يه هفته، لبنان-سوريه پريد.
حالا حالاها يني بايد من ِ بي رمق رو تحمل كنيد.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 12:52 توسط مه تاب
|