هميشه شاكي بودم از فضاي بيمارستان ها؛هنوز هم.
ديروز در اوج ِ نارضايتي يكهو يك خانومي پيدا شد بي نهايت شبيه به فرزانه.ق ،‌ با آرامش كارهاي ِ‌رفيق ِ‌نيمه جانِ‌ما رو انجام داد، هر چند كه من و حنانه كلي خنديديم به همه چي، بعد دم ِ آخر هم توصيه كرد كه رفيق ما كلم نخوره، چندبار وسوسه شدم بگم ميشه من بغلتون كنم؟ نگفتم اما. فضا اورژانسي بود نمي شد از اين حرفا زد. الان پشيمونم. كاش حداقل گفته بودم چقد شبيه فرزانه ست.