دارم تلاش می کنم صحنه های ِ خنک ِ سفرها رو یادم بیاد که خنک بشه حیاط ِ گر گرفته ی دانشکده؛ هنوز پیدا نشده تصویری که میخوام که ف.ص از مشهد سر میرسه؛ میگه تو این چند روز هر وقت خادمای ِ ویلچر به دست رو میدیدم، یاد ِ صحن ِ انقلاب و ما چند نفر و خادمایی میفتادم که با چتر و ویلچر اونجا می چرخیدن.


***

صحن ِ انقلاب خالی شده بود،کف ِ صحن پر از آب بود. چند نفری سجده کرده بودن و داشتن توی آب شنا می کردن در واقع، همه ی بقیه، هر کودوم یه جایی، یه سقفی پیدا کرده بودن، خیره به بارون ِ بهاری. ما، کنار ِ سقاخونه انقدر وایسادیم که از سنگینی ِ چادرهای خیسمون نمی تونستیم راه بریم دیگه.
خیس ِ بارون ِ شمس الشموس.


 

 ضمناً: این روزها همین طور هی و هی، دوستان راهی کربلان. زنگ زده بود یک کدومشون که بپرسه چی ببره، داشتم توضیح می دادم، که یاد ِ بارون های ِ دیوانه ی نجف و کربلا و دیوانگی ِ همه ی کاروان ِ ما در راه رفتن زیر ِ این بارونا افتادم. بارون میومد، سرد بود، شلوغ هم بود. ما بی کفش، بی لباس ِ گرم،از هتل می رفتیم بیرون و ...

ضمناً ۲: به بهانه ی تیتر بود این چند جمله ی پراکنده.