خواب دیدم مسافر کربلایی...
من زیاد سفر نرفته م. کم هم نرفته م. وقتایی که بخت یارم بوده و عاقل بودم، تا جایی که می شده سفر رفته م. هر سفری هم مسلماً یک شکل و قیافه ای داشته واسه خودش، همه هم هیجان انگیز بودن، خوب بودن، عالی بودن.
کربلا اما یه چیز ِ دیگه بود. تهییج نشدم که بگم من با چه پیش زمینه ای، در چه شرایط ِ زمانی، با چه گروهی و چطور رفتم، نه. به نظرم همه ی این حرف ها هست اما کربلا، بی نهایت عجیب ه. شهر، زنده ست. هنوز نفس می کشن اون آدما توی ِ این شهر. من که نمی گم فقط، همه میگن. هر کی هر وقت هر جوری که رفته همینو میگه. آدم هر چی شنیده از عباس اونجا می بینه. سخت ه. یک جایی از کار آدم دل دل می کنه که کاش نیومده بود، کاش ندیده بود، کاش همه چیز رو به آدم انقدر واضح نشون نمیدادن.
از من اگر بپرسند کجا سفر بریم که خراش ِ عمیق رو روحمون بیفته از فضا و آدمها، بی شک می گم کربلا. به هر آدمی، از هر مسلکی.
***
یک همسفری داشتم، مدام منو زینب صدا میکرد. همه ی عراق، اربعین، حرف از زینبه بس که. من هم همیشه با آرامش میگفتم من مهتابم، زهرا. هر دفه هم اون میپرسید جدی؟ من اما واقعاٌ تصورم این ِ که تو زینبی! خلاصه که تفریح ِ ما بود این قضیه.
بعد از کربلا، نشستم انقدر فکر کردم به اسمم که راضی شدم بالاخره با مهتاب؛ قمر ِ بنی هاشم یعنی ماه ِ بنی هاشم. مهتاب یعنی همون ماه دیگه-بعضاً ماه ِ کامل!- بعد هم راه افتادم برای همه توضیح دادم که من اگر پسر بودم، اسمم عباس بود، حالا اما دخترم و اسمم هم مهتاب.
***
فردا، تولد ِ ماه ِ بنی هاشم ه. هیچ نمی فهمم حالم رو. کربلا رفته ها شاید بفهمند، کربلا رفته هایی که ضریح ِ ماه ِ بنی هاشم رو بغل کرده باشند، شاید بفهمند...