رفته بودم زيتون پرورده و دمنوش ميوه اي بخرم بعد از سه ديقه صحبت ِ سبك كننده با آقاي اخوت؛‌
اومدم بيرون يه پسر دختر ِ با كوله ي 70+15 ليتري از كنارم رد شدن. دلم ميخواست بشينم زار بزنم وسط ِ‌پياده روهاي خيابون كارگر؛ ابله ام من كه فكر مي كنم زيتون و دمنوش جاي ِ‌سفر رو ميگيرن؛ ابله ام من كه پنج ماه از هشتاد و نه گذشته،‌ يه دونه طبيعت ِ خنك نرفتم من.
گندي ِ‌قضيه اين ِ كه جرئت نميكنم به كسي پيشنهاد بدم كه بريم جايي، انقدر كه دوستان به بنده لطف دارن، به محض شروع مكالمه تو سرم ميزنن كه چرت نگو،‌ تو دوهزار تا جا رفتي،‌تو اگه ميخواستي بري ميرفتي،‌ادا در نيار...
مي فهميد چه حالي دارم، كه روز ِ‌تولد كريم ِ‌اهل ِ‌بيت،‌ اومدم اينا رو مي نويسم؟! :(






ضمناً: بايد بين 200 گيگ عكسم ميگشتم و 200 دونه عكس انتخاب مي كردم؛ به كردستان و اسالم-خلخال و حيرتان كه رسيدم،‌ خيره به صفحه نشسته بودم و عرعر ميكردم؛‌