چه دل تنگيم واسه تون جناب ِشعر!
كسي نيست شعر بخونه اين اطراف؟
بی تاب و با تب.
چطور تا حالا دووم آوردم؟! چطور نمردم؟ چطور آخه؟ تعریف که میکنی، تعریف که می کنی، من له میشم. وقتی میگی از دم ِ حرم تا صحن ۴۰ دیقه طول کشید تا کشون کشون بردمش من ِ احمق له میشم. دلم تنگ ِ روزهایی ِ که تجربه شون نکردم. حالم به هم میخوره از دو هفته ای که گذشت و هیچ. نمیدونم چرا اما جرئت خواستن ِ این اتفاق جدید رو هم ندارم. میترسم بگم که میخوام...
خسته ام از این ترس ِ از سر ِ بی عرضگی.
خدایا به کوری چشم جومونگ ما رو انسان ِ منطقه قرار بده!
رئیس بزرگ: ....خب بچه ها امروز میخوایم با هم یه فیلم ببینیم در مورد یکی از حیوونای منطقه تون. کسی میتونه حدس بزنه چی؟
یه گروه ۵-۶ نفره از پسرای حدوداً ۹ ساله: جومونگ! جومونگ!
ما که جومونگ نشدیم که الگو و سرور و آقا و حیوون ِ منطقه ی بچه های این روزها بشیم، موندم چرا نشستیم دو سه قسمت از قهرمان بازیای این دوستمونو ببینیم که دستمون بیاد رموز موفقیت چی هست که مسافت طولانی ِ از کره تا دهات ِ سیور ِ سمیرم ِ اصفهان رو هیچ میکنه و تو میشی حیوون ِ منطقه ی سمیرم...
خانوم ِ پروین امروز رفته بودم دانشکده، چه زیاد جاتون خالی بود و چه دل تنگیم!
بنواخت نورمصطفی آن اُستُن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی
حنانه شو
حنانه شو
ضمناً: دل تنگی چیز/امر/اتفاق/حادثه ی بی پدر مادری ِ اساساً.
چه دل تنگی برای حنانه ی هنرهای زیبا، چه برای حنانه ی مسجد النبی.
با اشاره ی خاص به سپیده و مادر خرج هرمز! :)
من اصولاْ و اساساْ و کلاْ و بدبختانه از ادب بی بهره م. با این حال خوب حواسم هست به احوال پرسی های کامنتی، به کامنت های خصوصی، به شما دوستایی که تازه اینجا رو پیدا میکنید و گاهی کامنتی میذارید که "اِ اِ مهتاب توئی؟" یا نه، ساکت هی میاید اینجا رو میخونید و میرید و من حستون میکنم. مدت هاست میخوام مچکر باشم از همه ی آدمایی که اینجا هستن و بودنشون دل گرمی ِ عجیب ِ خوبی ه اما توی جمله ی اول ذکر کردم؛ من متاسفانه از ادب و آداب اجتماعی حدوداً بی بهره م و به همین علت تا امشب چیزی نگفتم هی. :)
ممنون کلاً.
دم ِ در بده، بفرمایید بالا چایی ای شربتی، ۵۲ تا پله که بشمرید میرسید به در ِ خونه ی ما که هر شب ماه ازش دیده میشه...
اردیبهشت هست/ هوای بهشت هست/ گل بی شمار هست/ ولیکن تو نیستی...
درست یادم نیست کی وسایل جمع شد، کی عکسا رو کندیم از دیوار، کی آشغال پاشغالای عزیز ِ همه جای اتاق رو جمع کردیم، کی خونه شد "خونه قبلیه".
بیشتر از یک ماهه که توی این یکی خونه ایم. به این چند وقت که فکر میکنم، نهایت ِ بی تعلقی ه همه ش. یک ماهی که نه به آدم/آدم هایی تعلق خاطر ِ جدی ای داشتم، نه به حادثه و اتفاقی، نه به زمانی و نه حتی به اتاقی. هنوز هم وقتی به "اتاق" فکر میکنم انگار روی تخت طبقه ی دوم دارم بیدمجنون ِ حیاط رو میبینم و شمعدونی های همسایه و همه ی عکسها و نوشته های تدریجی دیوار؛
چشم که باز میکنم اما یه اتاق ِ باریک ِ شلخته ست با یه دیوار ِ نمیدونم چه رنگی که پر از کتابای روی هم چیده شده و عکسای چسبونده نشده و آشغال پاشغالای حالا توی کارتون ِ بالای کمده... دقیق که میشم هیچ کجای اتاق منو یاد ِ هیچ اتفاقی نمیندازه –جز اون دنباله ی بادبادک ِ غروب شهران البته!- هیچ جای اتاق یاد ِ یه روزی و یه اتفاقی و یه حرفی نیست، روی این تخت من هیچ وقت گریه نکردم، هیچ وقت از خوندن ِ اس.اُ.مس ِ آخر ِ شب ِ یه دوست پر از شوق ِ بودن نشدم، هیچ وقت توی این اتاق ولو نشدم به کتاب خوندن، به رنگ کردن، به آهنگ گوش دادن، به نوشتن.
وقتی اومدیم اینجا، قرار بود برم ولایت؛ نرفتم. قرار بود برم جهادی، نرفتم. قرار بود نباشم، هستم اما. اصلاً قرار نبود این تابستون این همه سخت باشه، این همه خشن و بی حرکت و بی زندگی. قرار بود آدم باشم، خوش بگذره، قرار بود خودم رو دوست داشته باشم بی دریغ. نشد. این روزا هیچ چیزی نمیشه یا حداقل خوب نمیشه. نه سفر، نه اعتکاف، نه مشهد ِ با مدرسه، نه مناطق جنگی ِ غرب، نه ولایت، نه جهادی، نه رابطه ی درست با آدما،نه حتی درس دادن و پول درآوردن!
چاهار روزه عکسا رو چیدم جلوم که بچسبونمشون به دیوار، نمیشه. خجالت میکشم بگم خسته م، بگم وقت نمیکنم، بگم حوصله ندارم. خجالت میکشم از این طور بودنم، اما خسته تر از هر کاری ام. خسته تر از واکنش نشون دادنم، خسته تر از گریه کردنم، خسته تر از محبت کردنم...
"هیچ" کسی نیست اما که بفهمه و توی این جور وضعی کنار مامان و بابا بودن، توی خونه موندن، با سارا کل کل کردن بهتر از هر چیزی امیدوارم میکنه که رکاب بزنم، که نفس بکشم، که وقتی نقشه ی جهان رو از دیوار اتاق می کنم و میشینیم به دوره کردنش بتونم به ژاپنی که قولشو دادم فک کنم، به بخارست، به پراگ، به قرقیزستان، قزاقستان، تاجیکستان، ترکمنستان، افغانستان، پاکستان، هندوستان. که بتونم به اس.اُ.مس "پس کی ما رو میبری باداب سورت؟" ِ زباله جان جواب بدم و راستی راستی فک کنم به ایستگاه دامغان و به زندگی. به دیدن و به راحت خندیدن و بودن.
مطمئن ام یه روز وقتی به یه جای ِ امن فکر میکنم تصویر ِ این اتاقه میاد که همه ی خرت و پرتای عزیزم رو در و دیوارشه و هر جاییش یه آدمی ه و یه روزی و یه بودنی. هنوز اما خسته م و گرمه و بی تاب تر از این فکرام. الان فقط میخوام که مهربون تر باشم با آدما... میخوام که مهربون تر باشن باهام.
ماه شب چهارده شعبان
ولو ميشم روبروي تلويزيون، خربزه ميخورم، خوابم ميبره، بيدار كه ميشم ماه اومده بالا، گرد ِگرد-مهتاب يعني- درست وسط پنجره دومي يه ي آشپزخونه، با سارا "ممد نبودي ببيني..." ميذاريم و سينه ميزنيم و قه قهه ميزنيم.
عجب قدی کشیدم، عجب خانومی شدم، ماشالا عجب بزرگ شدم کلاً !
تابستون که می فرمان، اینه یعنی؟!
تا جایی که من در خاطر دارم، تابستونا آدم می رفت سفر، خوشش بود، همه شو تهران نبود، می گفت، می خندید،میشنید، همه رم جدی انجام میداد؛ گاهی حتی با "جدیت خاص"!
امسال اما، امسال اما...
فقیر و خسته البته.
هندوانه ای خنک بود
قاچ شده
بر سینی ظهر.
آنها خوردند
ما تماشا کردیم
آنها ثروتمند بودند
ما، فقیر.
رسول یونان
ضمناً: سرعت دزدی!
یا لیتنا کنا معک؟!
از دیروز عصر مدام دارم به روزهای پیش رو فکر میکنم.
جمله ی شهید آوینی رو کرده بودم توی مخم همه ی این روزا که "هجرت مقدمه ی جهاد است و... " و مست هجرت بودم. قبلاْ هم، از روز مصاحبه گفته بودم این همه نزدیکی به مرز میترسونتم، این همه حجم خوشبختی. حالا از دیروز که بغلم کرد، محکم فشارم داد و گفت: "جسمی اونجا نیستی اما مطمئنم با ما هستی اونجا" دارم به مرد حق بودن فکر میکنم. به آدمهایی که سزاوار نیست که دل به حیات دنیا خوش کنن، به مردای هجرت. به مردایی که ما نیستیم، من نیستم.
میترسم پیش پیش به آخر هفته ی بعد فکر کنم یا به هر برنامه ی مشابه ای. از صبح منتظرم هوا خنک بشه با دوچرخه راه بیفتم توی کوچه های بیابونی خونه ی جدید که کم کم دل خوش تر بشم به حیات دنیا.
هر که دارد هوس کرب و بلا، بسم الله...
دست و دل ام به نوشتن که سهل ه، به هیچ کاری نمیره این روزا.
اما خب شادی وصف ناپذیری دارم کلاْ.
دو جمله ی بالا محض اعلام برگشت بود. سفرنامه ی بازدید از مناطق جنگی غرب در راهه اگه همت کنم و خودکار بردارم و دفتر.
