و بقي الحسين فريداً وحيداً...

 

 

 

فردا صبح ساعت ِ‌ يك ربع به هشت، روبروي مسجد ِ ترمينال ِ غرب؛

كمتر از يك سال از كربلاي اربعين گذشته؛ مسافر ِ‌كربلا شدم باز.

 

 

 

 

 

ضمناً: كلي با خودم كلنجار رفتم  خبراي قبل و بعد ِ‌عقد، اوضاع شلوغ پلوغ ِ‌ اين روزها،‌گريه هاي دانشكده و كارها،‌ كارهاي نصفه اي كه ميذام و ميرم،‌حرفاي ديشب ِ‌زهرا تو ميدون انقلاب و حال ِ‌عجيبم وقت ِ‌ديدن ملك سليمان، و هزار تا چيز ِ‌مفرح و غيرمفرح ديگه رو ننويسم كه خلوت باشه اينجا يك هفته. دعا بفرماييد در حق ِ‌ ما.

 

 

عروس و دامادي كه من و توئيم يا انتقام ِ‌خدا!

 

 

ميگه هي تكرار كن كه عروس خانومي كه باورت شه؛

چنين عروس خانومي ام من كه خودم و همسر مربوطه هم هنوز نياز به تكرار داريم كه باورمون شه.

 

 

23 مهر،‌روز جهاني نابينايان.



هيچ چيز ِ من شبيه ِ‌ آدمهاي سالم نيست؛‌هيچ چيز رسماً!




میگفت اگر بین الطلوعین خواب باشی، روزت بی برکت است.

 

 

 

پاسپورت ها که مرتب شد، عکس ها رو که پشت نویسی کردم، کپی شناسنامه ها که ردیف شد روی ِ تخت دراز کشیدم منتظر ِ اذان ِ صبح.
با صدای ِ تلفن ِ حمیده بیدار شدم، روی ِ تخت کنار لبتاب مچاله شده بودم و خوابم برده بود.
اذان داده بودند، بین الطلوعین گذشته بود، آفتاب طلوع کرده بود، شنبه شده بود، من خواب بودم.

 

 

 

 

و هذا يوم الجمعه...

 

 

به نقل از اون وبلاگه،‌ به قول ِ آيت الله بهجت،‌ غروب ِ‌ جمعه اي دلم خواست براي خودم دعا/آرزو كنم از عمرم پشيمون نباشم.

نميشه اما؛‌ نميشه حتي آرزو كردنش.

 

چنان مستم.

 

از يك سني به بعد، انقدر طي شدن دوره هاي مختلف ِ زندگي ِ‌آدم، عجيب غريب ميشه، كه آدم سرگردون ِ دوره ها ميشه؛ هنوز مست ِ خوشي هاي ِ‌دختر دبيرستاني بودن، دانشجو ميشي. مست ِ يه مهتاب ِ‌ هميشه در سفر، اهل ِ تهران ماني ميشي و هزار و دويست و شصت و هشت تا اتفاق و گذار ِ‌شبيه ِ اين.

دارم تمرين مي كنم؛ تمرين ِ رد شدن و له نشدن.

 


 

 

حسرت

 

 

 

حسرت...

 

 

 

 توضیح ِ واضحات این که این جا کاظمین ه، چندین هفته قبل، رونمایی ِ گنبدها.

 

 

 

 

دل گرم کاش باشیم.

 

 

فرزندان استراتژیک میخکوب!

 

 

 

   ضمناً: روزهای ِ آخر ِ تابستون، سرگرم بودیم!