ماهو دادن به شباي تار ، اي باروووون

 

تابستون بود . تابستون امسال . نصفه شبي توي قطار هوس دستشويي كرده بوديم دو تايي . با مشقت لباس تنمون كرديم و كفشامونو جستيم و  ۲ ساعت دم در دسشويي ولو شديم به حرف زدن . در دسشويي ام قفل و منم كليه ي مشكل دار. كلي هم خنديديم . بعدتر كه ديديم نشستن دم دسشويي قطار خوبيت نداره و اومديم تو راهرو ولو شديم آفتاب داشت طلوع مي كرد . تابستون بود و هوا گرم . ببار اي بارون گوش مي داديم و طلوع گرم ه نارنجي آفتاب مي ديديم . قرار بود كه يادمون نره اين طلوع و اين آهنگ و اين قطار رو . دوربين هم حتي نبود كه لوس كنه جريان رو . به گمانم گريه هم كرديم -الان كه هر دفه بش فك مي كنم گريه م مي گيره اما اون موقع شاد بودم . فك نكنم گريه كرده باشم ، آخه دسشوييمم مي اومد :) - 

 

حالا چند ماهي فقط گذشته .  و من وحشت زده م از نبودن دوستام . و مدام فك مي كنم كه سال بعد .... به غروب جشن فارغ التحصيلي فك مي كنم و رفتن . محد ديروز داشت مشاوره ي مسخره آنه مي داد كه  : همه چيز برگشت پذير ه توي اين يه سال به جز كنكور . بايددرس بخوني . و من فك مي كردم ممكن ه كه بعد كنكور بشه يه سال بيايم مدرسه و هر روز همديگه رو ببينيم . زنگ تفريحا ولو شيم توي حياط . غر بزنيم و بخنديم . غذاي بچه ها رو بخوريم . و ديشب كه نصفه شبي از خواب پريدم ... دلم منطق مي خواست كه بهم بگه كوفت . 

 

مي خواستم از مشهد رفتن بنويسم كه گويا اين غم ه خيلي سنگيني كرده بود .

 وقتي توي اين بارون تنها باشي و كمانچه گوش بدي همين مي شه :)   

 

دعام كنيد . با شماهاييم كه دعاي بارون كرديد و امروز بارون...

دعام كنيد .

 

 

حس مي كنم يه آدمايي اينجا رو مي خونن كه حالشون از من به هم مي خوره .

نكنيد اين كارو! نخونيد . كه وَر ِ ايرادگير ذهن من هي نگه : ننويس ،  اينو  ننويس .

 

رفاقت رو بايد از...

 

يك كتابي رو دادم به يك آدمي خيلي وقت پيش . چند وقت ه حالش يه جورايي ه . (دقيقاً) الان فميدم كه از اثرات اون كتابه ست  . خدا خودش بگذره ازم با اين كارام .

 

برعكسشم هست ها  . يه كتاب عالي رو مي دي به يه آدمي (يا فقط معرفي مي كني شايد) بعد يارو بي لياقت ه خب ! مي زنه تو حالت كلاً . در اين مورد خدا خودش بگذره ازمون به خاطر بي احترامي به كتابه :)   

 

حالا  كه فك مي كنم (يعني تا اين جا فكر نكردم)  نبايد همه حرفي رو به همه كسي زد . همه كتابي رو به همه كسي داد . همه آهنگي رو به همه آدمي معرفي كرد و داد .

بايد فكر كرد به موقعيت آدما و تحملشون . كلاً كار خيلي بدي ه . فكر نكردنو عرض مي كنم .

 

 

 

حتي به حرمت نون و نمكي كه با سما خوردم هم  نمي شه  غير يه پستي باشم . حوصله نيست . حتي حوصله ي خود ديروزم . 

 

  

 

 

عرض ارادت به كودكان لايق !

 

نكته اي كه هميشه ي هميشه (يعني در واقع از وقتي يه سري از رفقا شروع كردن به نوشتن خودمون چن تاشون) برام جذاب و چالش برانگيز(!) بوده اين ه كه همه ي آدمايي كه اونجا رو مي خونن و اين جا رو فك كردن كه من يكي از كودكام . چراشم معلوم نيس...

 

خدا خيرتون بده خواهرا/برادرا . درست ه كه رفيقيم اما دليل نمي شه كه حتماً جزئي از سازمان گسترده شون باشم !

اما هميشه يكي از آرزوهام بود كه بتونم مثه اون رفقا بنويسم و خوش باشم و از اونا باشم .

لياقت مي خواد گويا :)

 

 

 

 

كاش مي شد فال هاي رنگارنگ رو باور كرد. حداقل گاهي وقت ها ؛‌ اون وقت با آرامش اطمينان مي كردم .

انقدر اما و اگر و ... و ... نبود.


مامانمون رو ارسال كرديم تعطيلات اجباري :) آقا اين مامانا بد نعمتايي ان !  هي دلم غنج مي ره...


- استاد  به نظرتون مذهب چيز ه خوبي ه !؟

+ اِ ! نه ... اين چه حرفي ه ! 

- آخه خودتون گفتيد يه مدت درگيرش بوديد ...

 

من ، از اين بُعد ه  آدما كه فك مي كنن فكر  و درگيري ديگران مي تونه بهشون كمك جدي بكنه تو انتخاباي مهم زندگي ، متنفرم  .

مفهوم ه ؟!


- من از دوم ابتدايي نماز مي خوندم ، هر كاري ام كردم نتونستم تركش كنم تا حالا .

  ـ سنا مي گه نيس به نظر طرف  نماز خيلي  كار و عادت بدي بوده  هي تلاش كرده كه تركش كنه و ناكام مونده :) ديد جالبي ه  نسبت به اين حرف كه خيلي مي شنويمش !   ـ

 


از سه شنبه تا يك شنبه كه برم مدرسه به اندازه ي كلي دلم واسه همه تنگ مي شه ! همه ي همه ي همه . يك شنبه ها كه مي آم هي تك تكتون نپرسيد با اخم كه چرا باز اومدي مدرسه ؟ يك شنبه ها ظرفم پر مي شه. نمي تونم تا دوشنبه صبر كنم ...

 


 

احتمالاً عاشق وارهُل شدم . و جان كِيج . وااااااي خداي من !

كسي اين جا اون قطعه ي معروف " ۴دقيقه و ۱۱ ثانيه " ي كيج رو نشنيده؟


 باقي هم بقايتان...

 

 

 

زمانه بد نشده ،‌ از اول بد بوده.

 

 

 

... كه درد اشتياقم قصد جان كرد

 

 

 

 

 

مهتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااب

 

 

كنار جاده نشسته ام.

راننده چرخي را عوض مي كند .

از آن جا كه مي آيم ، دل بسته اش نيستم.

به آن جا كه مي روم نيز، دل نبسته ام .

پس چرا ناشكيبا

عوض كردن چرخ را مي نگرم ؟ *

 

 

 

 

پيدا كردن و خوندن كتاباي قديمي ه والد و والده ي محترم در موقعيت  زماني و مكاني اي كه هيچ فكرش رو نمي‌كردم انقدر لذت‌بخش بود (و هست) كه اگه پز بدم كلي از ارزش كار كاسته مي شه :)

 

 

به راستي كه در دوراني تيره به سر مي برم.

سخن از سر صفا گفتن ، نابخردي مي نمايد .

پيشاني صاف ، نشان بي حسي ست.

آن كه مي خندد

خبر هولناك را

هنوز نشنيده است .

اين چه دوراني است

كه سخن گفتن از درختان بيش و كم جنايتي است ؟

چرا كه سخن گفتني چنين ، دم فرو بستن در برابر جنايات بي شمار است .

آن كه آرام در خيابان راه مي سپرد ،

براي دوستانش كه در نيازند ،

ديگر دست يافتني نيست. *

 

 

 

 

هر بار كه مي نويسم (در اين مكان كوفتي لعنتي) اين شعر بالا ... اين شعر بالا... اين شعر بالا...

 

 

 

 

 

 

* از "من، برتولت برشت" از "برتولت برشت" !

 شعرهاي برشت عجيب قلقلك دهنده ان. ساده ي ساده ي ساده و سخت !

 

 

 

 

 

اين ها را داشته باشيد تا...

 

وقتي يك ساعت به تو هديه مي دهند ، در واقع يك جهنم كوچك غرقه در گل را برايت هديه آورده اند . يك كند و زنجير از جنس گل سرخ ، يك سلول زندان از جنس هوا . فقط ساعت را به تو نمي دهند ؛ همراه آن ، بهترين آرزوها را هم ارزاني ات مي كنند و اين كه اميدواريم يك عالمه وقت برايت كار كند چون يك مارك عالي سوييسي ست و يك سنگ فوق العاده هم دارد . فقط اين وسيله ي ظريف كاري شده را كه به مچ دستت مي بندي و با خودت به گردش مي بري به تو هديه نمي كنند .

 

خودشان هم نمي دانند ـو عمق فاجعه هم همين جاست كه نمي دانند ـ كه به تو يك قطعه ي شكننده و متزلزل از خودت را هديه مي دهند ، چيزي كه پاره اي از توست اما جسمت نيست . چيزي كه بايد با يك بند چرمي به بدنت وصل كني ، مثل يك دست اضافه كه از مچت آويزان باشد .

 

به تو ضرورت كوك كردن هر روزه اش را هديه مي دهند ، لزوم كوك كردن دائمش را تا هم چنان يك ساعت بماند . به تو وسواس توجه كردن به زمان دقيق در ويترين جواهرفروشي ها ، اخبار راديو و ساعت گويا را هديه مي دهند . به تو هراس از دست دادنش را هديه مي دهند ، هراس از اين كه آن را از تو بدزدند يا از دستت زمين بيفتد و بشكند . به تو ماركش را هديه مي دهند و اطمينان به اين كه اين مارك از بقيه بهتر است . به تو دغدغه ي مقايسه ي ساعتت با بقيه ي ساعت ها را هديه مي دهند .

 

به تو يك ساعت هديه نمي دهند ؛ تو خودت هديه هستي . تو را براي جشن تولد ساعت ، به او هديه مي دهند.

 

قصه هاي قروقاطي۲ . مقدمه اي بر دستورالعمل هايي براي كوك كردن ساعت . ص 49

 

 

 

اين نوشته ي لعنتي رو بزارين به حساب پز اين ساعت  تازه خريداري شده ي بسيار زيباي من!

 

كتاب ه رو كه يادتون هست؟ قصه هاي قروقاطي ...

 

امروز كلاً خيلي پزمند بود !

 

گرفتن يك گوشي "كا ۸۰۰ " از جانب تني چند از رفقا و خريدن كلي چيز ميز خوب كه كلي لذت بخش بود . با اين كه مي دونستم همه ش كادو ه و قراره بدم به بقيه :) !

 


 

بي ربط به موضوع و با ربط به طبع اخبار طبع نشده ي آبان :

 

از ۲۲ تا ۲۷ آبان . جشنواره ي فيلم كوتاه . سينما فلسطين و قيام . (و بعضي شهرستانا)

خودتون مي تونيد سايتش و برنامه هاشو پيدا كنيد ديگه! آره و اينا :)

 

 

 

 

 

باز بلوط خونم پايين اومده :( اين پروكسي هاي دوست داشتني كودومشون كارسازه واسه شما ؟‌ منم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آدميت لازم شده ام !

 

پسر فروشنده ي نه چندان محترم طوري برام توضيح مي ده  "خانوم اگه شلوار اين رنگي ه غير لوله تفنگي مي خواي نگرد ، چون الان همه ي شلوارا لوله تفنگي ان و .... " كه انگار من كورم و اين همه شلوار لوله تفنگي قشنگ (!) رو پايه ملت 7 تا 70 ساله نمي بينم ! يا اين كه شعورم نمي رسه كه الان اين مده و واي چه بد كه من از اينا نمي پوشم . **** طوري هم حرف مي زنه و نگا مي كنه كه انگار داره با يه غارنشين در مورد پديده اي حرف مي زنه كه پات مي كني و هر ساقش شبيه لوله ي تفنگ ه ...

 

آروم از مغازه ميايم بيرون و من به تابلوي " ورود خواهران بدحجاب به اين مغازه ممنوع مي باشد " نگا مي كنم و فك مي كنم كه پسر رئيس كمپاني (!) ه بنتون ، ديزل ، كوفت و كوفت هم نمي تونن به اندازه ي اين فروشنده هه  مغرور باشن .

نمي دونم چرا خودمو الكي عصباني مي كنم از دست اين فروشنده هاي بي شخصيتي كه همه رو شكل يه سري " مارك متحرك و پديده هايي براي پوشيدن آنچه ما مي پسنديم "  مي بينن . لعنت به شما كه حتي آدمم نيستيد .

 

 دقت كردين كه دم همه ي مغازه ها از اينا "ورود بدحجابا ... " زدن ؟ برخورد اين آدما رو با خوش حجابا هم ديدين؟ اي ... !

 

 

                                                         *****

 

پارسال يه كفشي خريدم . از يه مغازه اي كه 10 تومن گرون تر از جاهاي ديگه مي داد . من به يارو مي گفتم كه مگه اين فرميا نيست كه شما از يه شركتي ميارين و يه قيمتي هست كه بايد يكسان باشه همه جا ؟ فروشنده هه 10 ديقه ي تمام حرف زد كه آره خب! اما بقيه ي جاها گارانتي واقعي ندارن و تو تا 6 ماه اين كفشتو بيار ما بدون حرف عوض مي كنيم اگه بخواي اما بقيه ي جاها... 

4 ماه بعد كه به يه دليل منطقي (!) كفش رو بردم  كه عوض كنم (خيلي پرروام؟ آره!) يارو حتي سرشو بالا نمياورد كه منو ببينه . همون موقع هم داشت به شيوه ي 4 ماه قبل با يه نفر ديگه حرف مي زد كه آره مغازه ي ما... ! بعد 4 ماه فهميدم حرف نمي زنه زر مطلق مي زنه :)   

 

 

 

 

كلاً حالم از خريد به هم مي خوره .

 

و فروشنده هاي خنگي رو  كه اين لذت بزرگ رو ازم گرفتن نخواهم بخشيد:) 

 

 

 

فروشندگي شعور مي خواد و هوش و خلاقيت . و اندكي شوخ طبعي .

 

 

 

پ.ن :‌ دلم مي خواد يه فروشگاه زنجيره اي داشتم با كلي فروشنده هاي باهوش و باشعور و باشخصيت و شوخ و مهربون ! دلم مي خواد .

 

پ.پ.ن :‌ معدود فروشنده هايي اما خوبن . معدود!  يكيشون يه پسرست كه لباس بچگونه مي فروشه توي خ.ولي عصر . از اون باهوشاي خلاق شوخ ! كه هر دفه ما رفتيم واسه سارامون لباس بخريم من كلي شاد  شدم !  افتخار مي كنم بهش :)

 

پ.پ.پ.ن :‌ چرت مي گم ؟!

 

پ.پ.پ.پ.ن: كاملاً مشتاقم كه باهام هم‌دردي كنين . مي فمين كه من تو سن بدي ام؟‌ :)

 

 

 

پرونده ي پز همچنان باز ه ها !‌يه موقع فك نكنين كم اوردم :)

 

  

  

 

همسايه ي (طبقه ي پاييني) ما هرشب ،براي اين كه دوروغ نگفته باشم ۵ شب تو هفته، كباب درست مي كنه و بعدش لابد مي خورتش ديگه !

 

پز دو پهلو ، يا پز ايهام دار ، يا پز متناقض نما ، يا پز خالي  !

 

 ************

جريان پز دادن و پز شنيدن به طرز جالبي فراگير شده . از آدمايي كه به هم هيچ ربطي ندارن ،اين روزها، هي پز مي شنوم ( حس آميزي )  . از يه دوست قديمي كه نصفه شب اس اُ مس مي ده كه : "هي ! من دارم سيب زميني مي خورم " و من سعي مي كنم همدردي كنم و طرف اظهار مي داره : "نه بابا! خواستم پز سيب زميني بدم ! "  از رفقاي وبلاگ نويس مثه اين اراذل  و اين دوست ناديده (!) و حاج خانومي كه پز دفترشو به من مي ده تا مامانم كه پز پايان نامه شو مي ده و كلي پز دهنده هاي عجيب ديگه ! اين وسط هي من تلاش مي كنم يه پز حسابي جور كنم كه پوز ه  (جناس افزايشي) همه رو بزنم ، به طور واقعني هم تلاش مي كنم !  اون پز دوپهلو/ متناقض نما/ ايهامي اول نوشته تا حالا از همه بهتر بوده :( خيلي نا اميد كننده س؟ من در تلاشم اما ! براي يابيدن پز :) 

 

يه چيزايي هست كه نمي دونم مي شه باش پز داد يا نه . دو دلم يعني ! حالا برم و بيام (كجا؟جايي كه مسلماً پز نيست !) ليست مي دم خدمتتون :)

 

 امضا : يك پز شنونده كه در مرز عقده اي شدن ولوست !

 

 

 مفهوم كلي پست : پز چيزي است دوپهلو ؛ دادنش خوب و شنيدنش نه چندان خوب .

 

 

 

 

 

حرفي نيست ، بس كه فكر هست !

مثلاً البته :)

 

 

در واقع حرف هست ، اين جا اما...

ترجيح مي دم مستقيم با آدما حرف بزنم اگه بتونم. در حال تمرينم . باز هم مثلاً :)

 

 كلي فيلم نديده و كتاب نخونده دارم . اعم از كتاب درسي و غير درسي و حتي فيلم درسي و غير درسي !  

 

 

هر روز با ...

 

 

 

 

هر روز با يكي از شاگرد اول ها آشنا شويد .

 

فرزانه آزادي نيا و محيا ابوالمعالي

رتبه ي 2 انساني كشور و رتبه ي 9 انساني منطقه ي 2

از شهر كرمانشاه استان كرمانشاه

_________________________________________

 

فرزانه و محيا در سال هاي سوم دبيرستان و پيش دانشگاهي دانش آموز كانون بوده اند .

دو دوست موفق كه در درس خواندن همديگر را همراهي كردند .

كانون طي دو سال متوالي در كرمانشاه دو برادر دوقلوي رتبه ي يك رقمي داشته است .

براي سومين سال به فرزانه و محيا دوقلوهاي سببي مي گفتند كه يك رقمي شدند .

 


همون طوري كه رسالت حسين فهميده بوده كه .... مطمئناً رسالت يكي از ماهاست كه نارنجك به خودمون ببنديم و عمو كاظم رو منهدم كنيم . حالا عمو كاظم نشد ، مدير خوش سليقه ي تبليغاتشون رو كه مي شه نابود كرد...   

 

من تازه داره بهم خوش مي گذره –به علاوه خوش بختانه من امسال حتي يه كتاب قلمچي ندارم كه به طور مستقيم تحت فشار باشم !- كسي داوطلب نيست واسه كار خير  ؟‌!  

 

 

 

 

پ.ن : امروز ، اشراقي كه حرف مي زد ، خوشحال بودم . واسه اشراقي كه اينقده راحت قبول كرده و تونسته بفهمه . سخت ه. نبودن كسي كه براش "بي تو آيا؟ بي تو هرگز!" گفتن. اما اشراقي كه مي گفت قيصر هست ...  آيه هاي اون كنار هم كه  ...

 

پ . پ . ن :‌وحشي شده بودم امروز و بي فكر –اينو هميشه هستم كه! يعني امرو  بافكر  بودم؟- و داد كشيدم سر جمعيتي از بچه ها . بس كه ... ! وقتي مي گم اعصاب ندارم و هي اين حرفو تكرار مي كنم سر به سرم نزارين خب . اعصاب ندارم يعني تحمل ندارم آدم هايي رو ببينم 17 ساله و اينقدر الكي پر توقع ...  فمستين؟!

 

 

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود .

 

خلاصه ي يك دماوند رفتن چند ساعته ي پر از رنگ هاي پاييزي از زبان يك مهتاب : 

 آقاااااا از اين جا تا دماوند ، از دماوند تا اين جا دسشوييم مي اومد نافرم ! :)

 

 

يك بنده ي خدايي با اسم ِ بدون نام ! كامنت خصوصي هوا كرده برام كه "قرآن بخون" . مي شه بگي كي اي ؟عجيب به دلم نشست .   

 

مامانم .......... ! حقم داره خب . مامانم از نهضت مخالفان نامجو ِ . بابام از نهضت پرستندگانش. حالا مامانم داره زير لب يكي از آهنگاي نامجو رو مي خونه ! بس كه ما تو ماشين به زور تو گوشش فرو كرديم آهنگا رو. يه دفه بايد از جريان آهنگ گوش دادن خانواده م بنويسم . جرياني ه واسه خودش در حد تيم ملي .  

 

 

اين روزا كه بيش تر دوستان و رفقا روان پريش شدن ، حتي اونايي كه امكان روان پريشي شون صفر بوده ، به ظرف وجودي آدما فك مي كنم و  تحمل . عيب ، گفتن نداره . وگرنه مي گفتمتون كه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ناراحتم . از اين كه نمي دونم چي ام ، چي مي خوام، چي كار بايد بكنم و ... و... و... !

خدا لعنت كنه كسي رو كه دل داري بده :)

در ضمن ، من افسرده نيستم !

 

 

 قيصر امين پور رو تازه كشف كردم . حالا نيست اما . و احتمالاً ناراحتم من .

 

 

داشت مي گفت كه مهتاب! به به و چه چه ... كه ۲ نفري پريدن وسط كه ديدن مه از دور قشنگ ه و از نزديك پر از گودال و حفره ست . چقدر بهم چسبيد ! مهتاب از نزديك پر از حفره ست ... به تاريخ ۹/۸

 

 

پول جمع مي كنن كه براي مجلس ختم باباي صاحب آموزشگاه گل بخرند. ۴۵۰۰۰ تومن . لابد همه ش گلايل . من اما نمي رم . برم كه حماقت خودم و بقيه رو به چشم ببينم ؟! حالم از اين اداهاي هم دردي با گلايل به هم مي خوره . اين همه خيريه مگه نداريم ما. نمي بينيم چرا پس؟ ! ...به تاريخ ۱۰/۸

 

 

ابرهاي خبر اين بار چه باراني بود

سخت سردم شده اين سوز زمستاني بود

 

 

                                              

 

رو سر بنه به بالین ...

 

احمق در فرهنگ سخن من (!) صد البته که کلمه ی مقدسی ست .

 

حالا من موندم با این احمقای نامقدس ه اطرافم  چی کار کنم ؟

به نظرتون احمق کلمه ی نامقدسی ه یا اون نامقدسا احمق نیستن فی الواقع ؟!

 

پس کله ی من اما یه چیزی می گه که احمق ها باید دوست داشتنی باشن و دوست داشتنی ها هم مقدس ...  

 

 برای ۴شنبه یه برنامه ی تروریستی ترتیب دادم با همکاری دوست سوژه ی ترور :) شادم پس .

سفارش هم قبول می کنیم :)

 

 اگه نقاشي ِ چهره ي ون گوگ روي جلد نبود و نمي دونستم قرار زندگي نامه ي ون گوگ رو بخونم بعد از ۲۰۰ صفحه با قطعيت مي گفتم كه اين يارو عجيب باحوصله و بي استعداده ! اما ون گوگ بود ،‌ و يه كنج كاوي عجيب براي فهميدن اين كه چي شد كه اين شد؟ عجيب چيزي شد. خيلي پر از هيجان...  انقدر كه توي كلمه آوردنش احتمالاً لوثش مي كنه و از هيجانش خيلي خيلي كم .

انقدر پر از اعجاب كه وقت خوندنش يهو  بموني روي كلمه ها . يخ بزني و به شكوه آدم فكر كني !  

شما نمي توانيد براي هميشه درباره ي چيزي يقين داشته باشيد . فقط بايد شهامت و قدرت آن را داشته باشيد كه آن چه را كه گمان مي بريد درست است انجام دهيد . ممكن است طوري شود كه خطا از آب در آيد ، ولي شما لااقل كوشش خود را كرده ايد . و آن چه مهم است ، اين است كه ما بايد ، مطابق عقل و تشخيص خود عمل كنيم و قضاوت و ارزش نهايي آن را به خدا واگذاريم . اگر شما در اين لحظه يقين داريد كه مي خواهيد خالق خود را به نحوي خدمت كنيد همين اعتماد بس است كه در آينده راهنماي شما باشد ، به همين اعتماد داشته باشيد و ترديد نكنيد .

وقتي مي خوندم  كه گوگن و سزان و ون گوگ و ... دارن پشت سر يه ارابه راه مي رن . كنار هم . توي يه خيابون . با يه هدف مقدس براي خودشون ، از هيجان مي پكيدم و فك مي كردم من دارم چي كار مي كنم ؟‌ خجالت ...  

.... روزي خواهد رسيد كه به نحو كامل خود را عرضه كنيد ، مهم نيست كه از چه راه باشد .

فقط به ديدن نقاشي هاي ون گوگ اكتفا نكنيد  و به اراجيف آدمايي كه معتقدن كه ون گوگ ديوونه بود يا شد ، هم توجه نكنيد . كه احتمال مي دم يكي از مصداقاي خوب ِ اين حرف ارسطو كه  "هيچ روح بزرگي از اندكي ديوانگي محروم نيست"  ون گوگ ه .  آخه آدمي كه در اوج تشويش و تزلزل اين حرفش ِ كه   " تو نبايد فكر كني كه من بي عقيده شده ام ، به بي اعتقادي خود عقيده دارم و تنها تشويش من اين است كه چگونه بتوانم در اين دنيا مفيد باشم ...  " چطور ممكن ه كه عالي و اسطوره نباشه ؟‌ 

 

 

اين تيكه هايي كه از كتاب اين جا نوشتم  اونايي بود كه تونستم بنويسم وگرنه يه جاهايي (مخصوصاً تو فصل پاريس و بعدش) هست كه حتي نمي تونستم كتاب رو درست دستم بگيرم چه رسد به ... ! اين نوشته سفارش شده بود وگرنه من نمي تونم بنويسم "با تمام حسي" اي رو كه قرار بود بنويسم ؛‌ و اگه قرار بر بيان تمام احساسي باشه كه از كتاب گرفتم ترجيح مي دم برم يه جايي و داد بزنم ، اين جوري :

 اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ  !

 

  آيا هرگز انديشه هاي دروني ما به خارج تجلي مي كنند ؟ ممكن است آتش بزرگي در ضمير ما شعله ور باشد كه هيچ كس نمي آيد كنار آن خود را گرم كند ؛ رهگذرها فقط كمي دود مي بينند كه از دودكش بيرون مي آيد و به راه خود ادامه مي دهند . حالا گوش كن ، چه بايد كرد ؟ آيا شخص نبايد اين آتش دروني را بپروراند ، جوهر خود را نگاه دارد و با شكيبايي بنشيند تا آن ساعت فرا رسد كه كسي بيايد و خود را نزديك آن گرم كند ؟

 

 آتش دروني تون رو بپرورونيد و شكيبا باشيد .

شور زندگي رو  هم  بخونيد .

 

 

 

تاااااااب   تاااااااب  عباااااااااااااسي

خدا منو نندازيييييييييييي

اگه منو بندازي

منم تو رو ميندازم .

 

به نقل از هلياي ۴ ساله

 

 

 

اين كنار عوض شد به سفارش كودك تمبل خان !

 

 

 

 

چه اصراري ه

 

لابد نيستم .

 

 

 امروز (همين چند ساعت پيش) وقت ِ راه رفتن كنار آقاي غياثي هي پرواز مي كردم و بر مي گشتم . كاملاً گوش نمي دادم . هي پرواز، هي...، هي ...  تو هيچ فكر كردي كه هفتااااااااااااد سال يعني چي؟! آقا من اول همه تبريك مي گم تولد ۷۰ سالگي آقاي غياثي رو .


درگير يه ماجراي عاشقانه شدم !يك طرف اصرار و الحاح كه من اون يكي طرف رو راضي كنم كه....

 جاي دوستان خالي كه ببينيد طرف اول انقدر ... تشريف داره كه نمي فهمه منو نبايد واسطه ي خير كنه چون غلظت لودگي م بالاست به شدت ! آقا خيلي كار خز و خيلي ه ولي آدم قلقلكش مي گيره :)